آن روزها................................

اين وبلاگ سرگذشت پژوهی شهدا را به دنبال دارد پس با ما باشید

سید احمد پلارک

فرزند سید عباس متولد 1344 تهران و اصالتاً تبریزی است. در سال66عملیات کربلای 8در شلمچه به شهادت رسید.

در 6سالگی پدر را از دست داد و چون تک پسر خانواده بود علاوه بر تحصیل، بار مسئولیت خانواده نیز بر عهده او افتاد و تن به کار داد و توانست خواهرانش را در ازدواج یاری دهد. 

او در خیابان ایران میدان شهدا و در محله‌ای مذهبی زندگی می‌کرد. مسجد حاج آقا ضیاء آبادی (علی بن موسی الرضا(ع) ) مأمن همیشگی‌اش بود. اگر چه او از بچگی نمی‌شناختم اما از سال 63رفاقتمان شدیدتر شد. وی دائماً به منطقه می‌رفت و من از سال 65به او ملحق شدم و از نزدیک همراهیش نمودم. او فرمانده آ ر پی چی زنهان گردان عمار در لشکر 27 حضرت رسول (ص) بود.

احمد مثل خیلی از شهدای دیگه بود. به مادرش احترام می‌گذاشت، به نماز اول وقت اعتقاد داشت، نماز شبش ترک نمی‌شد. همیشه غسل جمعه می‌کرد. سوره‌ی واقعه رو می خوند و... اما این که چرا مزارش خوشبو شده و دو سه بار هم که سنگش رو عوض کردن باز هم خیلی از نیمه شب‌ها خصوصاً تابستون‌ها فضا رو معطر می‌کند به نظر من یه دلیلی داره... 

سید احمد یه مادر داره که هنوزم زنده است. خدا حفظش کند. خیلی مؤمنه واهل دله. معروف بود که تو قنوت نماز از لباش آبی می‌ریخت که معطر بود. بعضی از زن‌ها می‌گفتند ما با چشم خودمون این مسئله رو دیدیم. امّا یه عده اونقدر با طعنه و کنایه‌ها شون پیرزن رو اذیت کردن که بنده‌ی خدا گوشه‌نشین شده ... 
فکر می‌کنم خدا خواست با خوشبو کردن مزار احمد قدرتش رو به اون‌ها نشون بده ... تازه خیلی‌ها هم از احمد حاجت می‌گیرن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:15  توسط علي عليكرمي  | 

سرتیپ خلبان شهید غفور جدی

شهر قهرمان پرور اردبیل یکی از روزهای سرد خود را سپری می کرد ولی خانواده جدی منتظر هدیه ای خداوندی بودند. مظفر پدر خانواده از افراد سرشناس اردبیل و فردی مومن و زحمتکش بود که بدلیل ارادت خاصی که به امام حسین (ع) داشت و یکی از بانیان عزاداری ایشان بود، در میان مردم محله خیرآباد فردی شناخته شده بود . انتطار پدر و مادر به سر آمد و در سال 1324 فرزند سوم خانواده به دنیا آمد. نام او را غفور نهادند پسری که سال ها پای در رکاب نبرد نهاد و جانانه بر دشمن بعثی تاخت .
دوران کودکی و تحصیل غفور در اردبیل به پایان رسید و او تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به تهران سفر کند. آمدن به تهران همانا و سر درآوردن غفور از دانشکده نیروی هوایی همانا . به این شکل غفور جدی در سال 1346 برای طی دوره مقدماتی خلبانی وارد نیروی هوایی شد . آموزش های مقدماتی خیلی سریع آغاز شد و غفور که از هوش بالایی برخوردار بود به سرعت شروع به یادگیری فنون و زبان انگلیسی نمود دوره مقدماتی پرواز غفور در تهران دوسال به طول انجامید که در این مدت او در فرودگاه قلعه مرغی پرواز با هواپیماهای تک موتور را تجربه نمود و سرانجام در سال 1348 به همراه دومین گروه دانشجویان اعزامی به خارج به کشور آمریکا سفر نمود تا دوره تکمیلی خلبانی خود را در این کشور سپری نماید . با ورود غفور به آمریکا فصلی نو در زندگی او آغاز گردید به شکلی که بعد از حدود 2 سال و در اوایل سال 1350 که آموزش های او در حال اتمام بود همگان را حیرت زده کرده بود. پروازهای غفور با مهارت مثال زدنی انجام می پذیرفت به شکلی که بارها توانست از استادان خود پیشی بگیرد و توانمندی خود را در هدایت هواپیما به رخ استادان آمریکایی بکشد و در نهایت در همین زمان موفق به اخذ گواهینامه خلبانی از ایالات متحده آمریکا گردید.



غفور را می خواهیم

ولی این پایان کار غفور در آمریکا نبود . نیروی هوایی آمریکا نمی خواست خلبان ماهری مثل غفور را از دست بدهد به همین دلیل دست به کار شد و طی مکاتباتی با نیروی هوایی ایران موافقت آنها را برای جذب و بکارگیری غفور جدی در نیروی هوایی آمریکا را جلب نمود فقط مانده موافقت خانواده غفور!
در همین راستا نماینده نیروی هوایی آمریکا طی تماسی با خانواده غفور از پدر بزرگوار وی - که اکنون به رحمت خدا رفته است – سوال کرد که وی در پاسخ آمریکایی ها می گوید :
" من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام "
به این ترتیب غفور که به درجه ستوان دومی نیز مفتخر شده و در آمریکا نیز شاگرد اول شده است به ایران باز می گردد و خود را به فرماندهی پایگاه یکم شکاری تهران معرفی می نماید. چون او با نمره ممتاز گواهینامه خلبانی را اخذ کرده بود مختار بود که هر هواپیمایی که می خواهد با آن پرواز نماید خود انتخاب کند که غفور هواپیمای اف 4 را انتخاب می کند . در آن زمان این جنگنده فقط در تهران و شیراز خدمت می کرد که بر این اساس غفور به شیراز منتقل می شود و پرواز با هواپیمای اف 4 را در گردان 72 تاکتیکی شیراز که مسئولیت آن بر عهده سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری بود، آغاز می نماید . غفور با ورود به شیراز پروازهای آموزشی ، آزمایشی و تاکتیکی خود را همچون دیگر خلبانان پی گیری می نماید ولی دیگر زمان آن رسیده بود که او شایستگی خود را به فرماندهان فعلی خود نیز نشان دهد .

 



یک درجه ترفیع برای شجاعت و شهامت

بیست سوم اردیبهشت ماه سال 1352 عقربه های ساعت حدود 2 بعدازظهر را نشان می دهند که ستوانیکم غفور جدی خود را برای یک پرواز آزمایشی آماده می کند . هوابسیار گرم بود و دسته فانتوم ها برروی قرار گرفتند و ثانیه هایی بعد همگی در دل آسمان جای گرفتند . غفور به محض این که چرخ ها را می بندد متوجه تکان های خفیفی در هواپیما می شود که تصور می کند این تکان بخاطر گردابه های به جای مانده از جنگنده های جلویی باشد روی همین اصل به آن توجهی نمی کند ولی به محض خارج کردن هواپیما از حالت پس سوز نه تنها لرزش ها کم نمی شود بلکه بر شدت آن نیز افزوده می شود . در کمتر از یک دقیقه همه چراغ های قرمز رنگ کابین خلبان شروع به چشمک زدن می کند که همه آنها نشان از نقص فنی در هواپیما را می داد ولی غفور نمی دانست هواپیما چه ایرادی پیدا کرده است و کدام سامانه دچار مشکل شده است . در همین اثنا هواپیما تکان شدیدی می خورد و با زاویه زیاد شروع به اوج گیری می نماید . ستوان جدی سعی می کند به هر شکل ممکن هواپیما را از این حالت خارج نماید چون اگر این وضعیت ادامه پیدا می کرد احتمال استل موتور (خفگی کمپرسور) زیاد بود غفور هرچقدر تلاش می کند اهرم هدایت هواپیما را به جلو فشار دهد موفق نمی شود در همین کش و قوس وضع بدتر هم می شود. موتور جنگنده دچار واماندگی می شود و هواپیما به شدت شروع به کم کردن ارتفاع می نماید. ستوان جدی بی درنگ با هماهنگی خلبان کابین عقب اهرم خروج اضطراری را فعال می کند و خلبان کابین عقب موفق به خروج اضطراری از هواپیما می شود و با کمک چتر نجات سالم به زمین می رسد ولی قهرمان اردبیلی قصد خروج از هواپیما را ندارد غفور مصمم است به هرشکل ممکن هواپیما را نجات بدهد . تلاش او نتیجه می دهد و سرانجام موفق می شود جنگنده سرکش را در اختیار بگیرد درنگ جایز نبود بلافاصله به سمت پایگاه گردش کرد که ناگهان هواپیما دوباره شروع به تکان خوردن می کند ولی این بار هم ستوان موفق می شود جنگنده را در اختیار بگیرد و آن را بر روی باند پروازی به زمین بنشاند .

مرخصی تشویقی و یادگیری پرواز با 747


شهامت و رشادت مثال زدنی که ستوان جدی در این پرواز برای نجات یک هواپیمای چند میلیون دلاری به خرج می دهد او را مفتخر به دریافت یک درجه ترفیع می نماید . غفور در مراسم تشویق خود عامل موفقیتش را یاد خدا ، حفظ خون سردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی عنوان می کند . نیروی هوایی به پاس این شجاعت، خلبان خود او را به مرخصی سه ماهه تشویقی به آمریکا می فرستد. با رسیدن غفور به امریکا او از تفریح و گردش منصرف می شود و تصمیم می گیرد در مدتی که در آمریکا اقامت دارد گواهینامه خلبانی با هواپیمای مسافربری را نیز اخذ نماید که در این مهم نیز موفق است و گواهینامه پرواز با هواپیمای مسافربری بویینگ 747 را در آمریکا اخذ می نماید .
پس از بازگشت از آمریکا هواپیمای اف 4 به پایگاه شکاری همدان نیز گسترش یافته بود که بر همین اساس ستوان غفور جدی به پایگاه همدان منتقل می شود و تا شهریور ماه سال 1355 به خدمت خود در این پایگاه ادامه می دهد تا این که در این ماه نیروی هوایی نام او را برای طی دوره امنیت پرواز در لیست اعزامی به آمریکا قرار می دهد و ستوان جدی در آذر ماه سال 1355 برای بار سوم به آمریکا می رود. غفور این دوره را نیز با موفقیت کامل پشت سر می گذارد و در مرداد ماه سال 1356 به ایران باز می گردد . پس از بازگشت ستوان جدی از آمریکا او به پایگاه شکاری بوشهر منتقل می شود که این آخرین پایگاهی بود که این شهید بزرگوار در آن خدمت می کرد .


دستان توطئه گر، غفور را از نیروی هوایی دور کرد


انقلاب به پیروزی رسید غفور در این زمان به عنوان استاد خلبان و معلم هواپیمای اف 4 در پایگاه بوشهر مشغول به خدمت بود همه چیز طبق روال عادی پیش می رفت و غفور که یک افسر منظبط و سخت گیر بود بعنوان فرمانده بازرسی و امنیت پرواز پایگاه بود تا این که سال 1359 آغاز شد . دست های دسیسه گر کمر به بدنامی غفور بسته بودند و بدلیل اوضاعی که در آن زمان بدلیل وقوع انقلاب بر نیروی هوایی حاکم بود و عناصری فرصت طلب به دنبال تسویه حساب های شخصی خود بودند و این باعث شد اوضاع برای غفور به خوبی به پیش نرود و نام او ناخواسته در لیست خلبانانی قرار گیرد که باید از نیروی هوایی تسویه حساب کنند . غفور با دلی رنجور شروع به تسویه از نیروی هوایی نمود و در مراحل نهایی تسویه او عراق از زمین هوا به ایران حمله ور شد .

 



می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها گذارم


با شروع جنگ غفور تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه به نیروی هوایی بازگردد ولی تعدادی از خائنین او را تشویق به ترک ایران نمودند که غفور در جواب آنها می گوید : این همه هزینه در زمان صلح برای تفریح ما خرج نشده ، ما برای چنین روزهایی آموزش دیده ایم . ستوان جدی به دفتر فرماندهی وقت پایگاه مرحوم سرتیپ خلبان "مهدی دادپی" می رود و می گوید :
- اکنون زمان آن رسیده که جواب گوی خرجی باشم که برای من شده است. می خواهم بجنگم برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیافتد. دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا نمایم. درجه هایم را هم نمی خواهم فقط می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها بگذارم .
مرحوم دادپی خواهش غفور را می پذیرد و با فرماندهی وقت نیرو شهید سرتیپ خلبان جواد فکوری تماس می گیرد و ایشان ضمن موافقت با درخواست غفور دستور می دهند درجه های او نیز بازگردانده شود .
غفور شادمان از دستور فرماندهی و خشمگین از دشمن بعثی، پای در رکاب نبرد می گذارد و در مدت 45 روز ابتدایی جنگ 80 پرواز عملیاتی انجام می دهد . سرهنگ غفور جدی در تمام این مدت 45 روز برای هر پرواز از خانواده حلالیت می طلبد گویا او خود را برای شهادت آماده کرده بود .


حلالم کنید


آبان ماه به نیمه رسیده و مادر از دوری فرزند بی تاب است ولی غفور در آن شرایط حساس نمی توانست پایگاه را برای مدت طولانی ترک نماید و بالاخره قرار می شود مادر از اردبیل به تهران بیاید و غفور نیز به تهران سفر کند تا دیدارها تازه شود. برگه مرخصی غفور برای روز هفدهم آبان ماه سال 1359 صادر می شود و غفور شادمان و بی تاب برای دیدار مادر، شب هنگام وسایل سفر را مهیا می کند . صبح روز هفدهم نام سرهنگ در برد پروازی قرار دارد. غفور دو پرواز عملیاتی را انجام می دهد و سپس از دوستان به قصد سفر به تهران خداحافظی می کند ولی در همین هنگام یک ماموریت مهم برون مرزی به او ابلاغ می شود. حصر آبادان در حال تکمیل شدن است و هر آن احتمال دارد آبادان نیز سقوط کند. نیروهای دشمن در نزدیکی بصره مستقر هستند و از همان محور قصد عبور از مرزهای ایران را دارند. قلب سرهنگ فشرده می شود. بر سر آبادان چه خواهد آمد؟ الان وقت سفر نیست بهتر است بعد از این پرواز به تهران بروم .
پرسنل فنی بی درنگ دو فروند فانتوم مسلح را آماده پرواز می کنند. غفور به سمت آشیانه می رود و پا در پلکان هواپیما می گذارد ولی انگار چیزی را فراموش کرده است. برمی گردد و به طرف سربازی می رود که از جلوی آشیانه ایستاده است. او را در آغوش می کشد و از او حلالیت می طلبد و ساعت و گردنبند الله خود را که هیچ گاه از خود جدا نمی کرد به سرباز هدیه می کند . صورتش رنگ دیگری است. چشم هایش اگر زبان داشتند می خواستند احساس او را بیان کنند .
آیا می داسنت که این پرواز آخرش است و این ماموریتی بی بازگشت است ؟ آیا می دانست بال های آهنین پرنده اش به بال های او تبدیل می شوند تا او را تا عرش همراهی نمایند ؟ گویی به او الهام شده بود که دیگر باز نمی گردد با چشم هایش همه را دنبال می کند و به نوعی با همه خداحافظی می کند و از پلکان بالا می رود. آری غفور دیگر باز نمی گردد .

پروازی دیگر در راه است

سومین پرواز جنگی سرهنگ در این روز در پیش است. دو فروند فانتوم مسلح یکی به خلبانی سرهنگ "اصغر سفیدموی آذر" و کمک ستوان "اعظمی" و دیگری به خلبانی سرهنگ غفور جدی و کمک ستوان "خلجی" بر روی باند قرار می گیرند. ثانیه هایی بعد صدای غرش سهمگین فانتوم ها که نشان از خشم ملت ایران و هراسی در دل بعثیون است فضای پایگاه را پر می کند و دو پرنده در دل آسمان جای می گیرند . جنگنده ها با کم کردن ارتفاع از جنوب خرمشهر و سمت چپ فاو وارد خاک عراق می شوند و سمت بصره را در پیش می گیرند ولی در طول مسیر هیچ نیروی مشاهده نمی شود . جنگنده ها با رسیدن به بصره با گردش به سمت راست به سمت مرزهای ایران گردش می کنند. در همین اثنا غفور متوجه یک نخلستان در نزدیکی بصره می شود که تعدادی پدافند در میان آن استتار شده است. با دقت بیشتر خلبانان متوجه حدود 40 فروند تانک می شوند که کاملا استتار شده و لوله های آن طوری استتار شده که به نظر دودکش خانه روستایی به نظر می رسد. هواپیمای شماره یک جناب سفیدمو روی رادیو اعلام می کند که شما از من فاصله بگیرد اول من بمباران می کنم سپس شما حمله ور شوید . شماره یک بمب های خود را روی هدف رها می کند . اینک نوبت غفور است که تیرهای خشم ملت ایران را بر سر دشمن فرود آرد. سرهنگ با شیرجه برروی هدف با دقت فراوان بمب هایش را رها می کند. دود غلیظ ناشی از سوختن تانک ها دشمن فضا را پر کرده بود . ناگهان هواپیما تکان شدیدی می خورد و ثانیه هایی بعد با یک تکان شدید دیگر به بالا پرتاب می شود. خلبان کابین عقب متوجه نشان دهنده دور موتور سمت راست می شود که عقربه آن به صفر می رسد و موتور سمت راست از کار می افتد . چراغ های قرمز چشمک زن همراه با بوق های ممتد نشان از وضعیت وخیم جنگنده می داد. غفور همچنان ساکت و مصمم به سمت مرز پرواز می کرد. او مصمم بود به هر شکل ممکن از مرز عبور نماید. بعد از گذشتن جنگنده از بهمنشیر وارد مرزهای ایران می شوند که غفور روی رادیو اعلام می کند که هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفته و یکی از موتورها از کار افتاده ، هیدرولیک هواپیما هم دیگر جواب نمی دهد ، با این شرایط به پایگاه نمی رسیم و باید هواپیما را ترک کنیم .


سرهنگ از هواپیما بیرون پرید ولی چترش ...


سرعت هواپیما زیاد و ارتفاع آن کم بود. در این شرایط امکان اجکت وجود نداشت. سرهنگ جدی با خلبان کابین عقب صحبت می کند که آماده باش ارتفاع می گیریم و سپس بیرون می پریم . غفور هواپیما را به ارتفاع 3000 پایی می رساند اکنون 50 کیلومتر از مرز فاصله دارند . ناگهان هواپیما از کنترل غفور خارج می شود و شروع به کم کردن ارتفاع می نماید . سرهنگ به خلبان کابین عقب می گوید آماده اجکت باش و سپس ضامن را می کشد و هر دو خلبان در حدود کیلومتر 7 جاده ماهشهر – آبادان از هواپیما خارج می شوند .
ستوان خلجی به سلامت به زمین می رسد ولی از ناحیه گردن و دست زخمی می شود و به دنبال غفور می گردد. از دور دودی را مشاهده می کند که نمایانگر محل سقوط هواپیماست. کمی که جلوتر می رود چتر سرهنگ غفور جدی را می بیند . بدن ستوان یخ می زند. چند متر آن طرف تر غفور را می بیند . وای خدای من صندلیش جدا نشده است و کمربندهایش هنوز بسته است .

غفور پر کشیده است

در نگاه اول خلجی فکر می کنم غفور بی هوش شده . صدایش می زند غفور غفور ! همزمان با دست به صورت غفور می زند. نبضش را می گیرد ولی قلب غفور از تپیدن ایستاده است. غفور نفس نمی کشد . ستوان ناگهان متوجه سینه غفور می شود که بالا آمده مچ پایش هم در اثر برخورد با زمین شکسته است . بی اختیار به زمین می افتد غفور بال کشیده بود و پرواز دیگری را آغاز نموده بود . منطقه خیلی ناامن بود و ستوان باید منطقه را ترک می کرد ولی با پیکر غفور باید چه کار می کرد. نمی توانست او را همان جا رها کند . در همین افکار بود که متوجه دو ماشین جیپ شده که به طرف آنها می آمدند پیش خود تصور نمود که شاید عراقی باشند کلت کمری را برداشت تا با آنها مبارزه کند ولی هیچ پناه گاهی وجود نداشت او داخل یک بیابان مسطح سقوط کرده بود .
ماشین ها در 500 متری خلجی ایستادند و نفراتی از آن پیاده شدند و اسلحه های شان را به طرف او گرفتند . کمی جلوتر رفت که یکی از آنها به فارسی گفت جلو نیا ! خوشحال از این که آنها ایرانی هستند فریاد زد من هم ایرانی هستم و به طرف آنها دوید که ناگهان یکی از آنها تیر هوایی شلیک کرد و گفت : بخواب روی زمین . ستوان کارت خود را از جیبش بیرون آورد و گفت من خلبان ایرانی هستم دوستم هم شهید شده است نفرات جلو آمدند و او را در آغوش کشیدند و همگی کنار غفور نشستند و فاتحه ای برای او تلاوت کردند . پیکر غفور را به پایگاه ششم منتقل شد و آنجا بود که وصیت آن شهید بزرگوار خوانده شد که در قسمتی از آن نوشته شده بود :
" دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد "

انتقال پیکر شهید به زادگاهش

پیکر پاک شهید سرهنگ خلبان غفور جدی از بوشهر به تهران منتقل و از آنجا با یک فروند هواپیمای سی 130 به تبریز منتقل شد . مردم انقلابی و شهید پرور اردبیل با شنیدن خبر شهادت غفور پای پیاده عازم تبریز شده بودند و نیمی از جاده 150 کیلومتری را پیاده طی کرده بودند تا این که جنازه شهید به وسیله آمبولانس به آنها رسید . پیکر شهید به اردبیل رسید و خانواده خواستند آخرین وداع را با او انجام دهند. شدت ضربه باعث شکستگی دنده ها ، پارگی اعضای بدن و خون ریزی داخلی شده بود ولی بجز خون مردگی پهلو و خون لخته شده ای که از کنار لب غفور جاری شده بود هیچ چیز دیگر مشاهده نمی شد. انگار که غفور خواب بود بدنش کاملا سالم و تبسمی بر لب داشت . گویی اگر صدایش می زدی از خواب بیدار می شد .
امام جمعه اردبیل با آن که می دانست از نظر شرعی نیاز به غسل شهید نیست شخصا این شهید بزرگوار را غسل نمود و بر پیکرش نماز خواند . حال نوبت مردم اردبیل بود تا فرزند برومندشان را تا آرامگاه ابدی اش همراهی نمایند . غفور از مریدان امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود شاید بخاطر همین مراسم تشییع پیکر ایشان مقارن شده بود با عزاداری سالار شهیدان امام حسین (ع) . پدر بزرگوار در مراسم تشییع فرزندش با روحیه ای خوب شرکت کرد و در میان مردم لب سخن گوشود و گفت :
- امانتی بود دست ما که خداوند آن را پس گرفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:42  توسط علي عليكرمي  | 

شهيد بزرگوار عبدا... شهروي

تاريخ تولد 1341 نام پدر غلامعلي .محل تولد گرمسار روستاي كرند . محل شهادت شلمچه . تاريخ شهادت                  23/10/1365 محل دفن مزار شهداي امامزاده اسماعيل .

  فرازي از وصيت نامه شهيد:

(( اي مردم كه تمام جان و مال خود را در قبال اين انقلاب فدا كرديد از ولايت فقيه پيروي كنيد، وحدت خود را حفظ كنيد و مساجد خود را پر نماييد .))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:39  توسط علي عليكرمي  | 

شهید خلیل طهماسبیان

خلیل طهماسبیان در سال 1302 در خانواده ای متدین، در محله عودلاجان پا به عرصه گیتی نهاد. پدرش ابراهیم طهماسبیان، مردی صبور، مهمان نواز و بسیار سخاوتمند بود. او در وزارت جنگ، با درجه استواری خدمت می کرد و از آنجا که بسیار مقید به آداب دینی بود، هنگامی که حقوق می گرفت آن را نزد امام جماعت مسجد محمودیه- آقای کرباسی- می برد تا رد مظالم کند. پدر، بزرگتر محل بود و او را خان نایب می نامیدند و مردم برای رفع گرفتاری های خود به او مراجعه می کردند. در آن ایام افراد نسبت به فرستادن فرزندان به مدرسه نظر خوشی نداشتند و با این تعبیر که با رفتن به مدرسه، جوانان «بابی» می شوند، مانع تحصیل آنها می شدند. حاج ابراهیم طهماسبیان چنین اعتقادی نداشت و فرزندان خود را به مدرسه فرستاد، اما خلیل طهماسبی علاقه ای به تحصیل در مدرسه نداشت و بیشتر در پی کسب معارف دینی، به افرادی که در این زمینه اطلاعاتی داشتند مراجعه می کرد. او از همان نوجوانی عرق مذهبی خاصی داشت و تا جایی که امکان داشت با مظاهر ضد دین مبارزه می کرد.

مادر شهید طهماسبی، خانم کوچیک، زنی بسیار متدیّن و مدیر بود که در کنار شوهر خود، به امور مردم رسیدگی می کرد و مرجع بسیاری از کارها بود.

با درگذشت پدر در سال 1320، اداره خانواده بر عهده برادر بزرگتر، حاج اسماعیل طهماسبیان قرار گرفت که استاد نجار بود و خلیل نزد وی، حرفه نجاری را آموخت.

تربیت اصیل اسلامی شهید خلیل طهماسبیان، همراه با ایمان محکم و عمیق و شور و غیرت دینی او سبب شد که پس از آشنایی با مرحوم نواب صفوی در منزل آیت الله کاشانی، جذب جمعیت فدائیان اسلام شود و با فداکاری های مخلصانه خویش، تبدیل به یکی از درخشان ترین چهره های تاریخ معاصر ایران شود.

خلیل طهماسبیان، مردی وارسته و مخلص و عاشق بی چون و چرای پروردگار خویش بود. او صادقانه از افکار و آرمان های شهید نواب پیروی می کرد و لحظه ای نسبت به درستی راه او تردید به دل راه نمی داد. از هیچ کسی ذره ای ترس نداشت، مگر خدای تعالی و هیچ کسی را عاشقانه نمی پرستید، مگر برای خدا. او نماد مطلق اخلاص، تقوا و وفاداری و در شرایط دشوار مبارزه مایه امید یاران و همرزمانش بود. هرگز کسی به یاد ندارد که او ذره ای در هدف و راه خود تردید به خرج دهد و یا دچار انحراف و اعوجاج شود.

پس از ترور رزم آرا و انتقال به زندان کاخ دادگستری، در آنجا قرآن را به خوبی آموخت. در این فاصله فدائیان اسلام از طریق علما و مراجع، رژیم را تحت فشار قرار دادند تا او را از زندان آزاد کنند. بیست ماه بعد و به هنگام زمامداری دکتر مصدق، خلیل طهماسبی به عنوان قهرمان ملی از زندان آزاد شد. خلق و خو و رفتار آن شهید بزرگوار که اینک از شهرت فراوانی برخوردار شده بود با دوره قبل از زندان رفتنش کوچکترین تفاوتی نکرده بود. فدائیان اسلام هنگامی که تصمیم می گرفتند فردی را ترور کنند، با پشتوانه کسب مجوز از مراجع، دست به این اقدام می زدند، از همین رو هنگامی که مادر شهید طهماسبی از او پرسید که بر چه اساسی دست به ترور رزم آرا زده است، شهید خلیل پاسخ داد که از چهار مرجع بزرگ زمان، آیات عظام حجت، صدر، محمدتقی خوانساری و کاشانی کسب اجازه کرده است.

شهید طهماسبی در برخورد با مردم بی نهایت مهربان، متواضع و خیراندیش و در برخورد با ستمگران، محکم و استوار و همچون شیری غرنده بود. به هنگام نماز، از خوف خداوند، سراپا می لرزید و می گریست و از دنیای پیرامون خود غافل می شد و در نبرد با خصم، همچون مقتدای خود مولا علی(ع)، دندان بر هم می فشرد و پایمردی و صبوری اش نظیر نداشت.

شهید طهماسبی در سال 1331 با خواهر حجت الاسلام شیخ محمدرضا نیکنام ازدواج کرد و صاحب پسری به نام مهدی شد. شیخ محمد رضا نیز خود سال ها تحت تعقیب رژیم پهلوی بود و پس از آنکه خلیل طهماسبی به شهادت رسید، سرپرستی زن و فرزند او را بر عهده گرفت و این وظیفه دشوار را به شایستگی به پایان برد.

شهید طهماسبی چنان زیر فشار شکنجه های هولناک تاب می آورد که به او لقب «قهرمان شکنجه» داده بودند. هنگامی که در زندان بود، هر چند روز یک بار او را به شکنجه گاه می بردند و آن قدر کتک می زدند و زجر می دادند تا خون آلود و بی هوش می شد و به حالت اغما بر زمین می افتاد. سپس جسد نیمه جان او را در پتویی می پیچیدند و دو نفر سرباز، او را می آوردند و داخل سلول انفرادی پرت می کردند. آنگاه پزشک بر بالین او حاضر می شد و جراحات او را پانسمان می کرد و او را به هوش می آورد تا برای مرحله بعدی شکنجه آماده شود.

مقاومت حیرت انگیز خلیل طهماسبی در برابر شکنجه، در یاران او روح تازه ای می دمید و سبب می شد که آنها درد و رنج خود را از یاد ببرند. در آن زمان که بسیاری از کمونیست های سرشناس و سرسخت در زندانها بودند و زیر شکنجه قرار می گرفتند، مقاومت شهید طهماسبی آنان را سخت شگفت زده می کرد. یکی از علل مهم تشدید شکنجه بر شهید طهماسبی این بود که او حتی حسرت یک آخ را هم بر دل دشمن گذاشته بود و در برابر انبوه سئوالات آنها، طوری رفتار می کرد که گویی صدایشان را نمی شنود.

پس از ترور نافرجام علاء در سال 34، شهید نواب و هفت تن از یاران صمیمی او، از جمله شهید طهماسبی، دستگیر و زندانی و سپس در بیدادگاه رژیم محاکمه شدند. دادستان این دادرسی، سرلشکر حسین آزموده بود. بیدادگاه به صورت غیرعلنی و به مدت هشت روز تشکیل و حکم اعدام، برای نواب صفوی، سیدمحمد واحدی، مظفر علی ذوالقدر و خلیل طهماسبی صادر شد و دیگران به زندان محکوم شدند. پس از اعلام رأی، نواب، شهید طهماسبی و سید محمد واحدی شادمانه خندیدند و نواب سجده شکر به جای آورد.

استاد خلیل همچون ابراهیم خلیل(ع)، به خدای خویش عشق می ورزید و هر جا که سخن از عشق، عرفان، توحید و لقاءالله و شهادت بود، او نیز در آنجا حضور داشت و زنده کننده تاریخ مسلمانان مؤمن و جانباز صدر اسلام بود. روز 27 دی ماه سال 1334، خبری کوتاه از رادیو تهران پخش شد که حکایت از تیرباران شهید نواب صفوی، و سه تن از یاران او داشت. آن روز، روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(ع) بود. با شهادت این جوانمردان، اندوه و یأس، دل آزاد مردان ایران را به درد آورد. اینک باید سالها سپری می شد تا این سرزمین خونین جگر، فرزندانی چنین صادق و مخلص بپروراند تا یکسره ریشه های فساد را بر کنند و داد مظلومان را از ستمگران بستانند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:38  توسط علي عليكرمي  | 

شهید محمد بهرامیه

نام و نام خانوادگى: محمّد بهرامیّه

نام پدر: حسین على  

تاریخ و محلّ تولّد: 1/10/1332 ـ روستاى بهرامیّه بخشى جوین

تاریخ ومحلّ شهادت: 18/6/1361 ـ شلمچه

آخرین سمت: مسئول تعاون لشكر 5 نصر

محمّد بهرامیّه ـ فرزند حسینعلى ـ در اوّل دى‏ماه سال 1332 در روستاى بهرامیّه بخشى جوین از توابع شهرستان سبزوار به دنیاآمد. در پنج سالگى به همراه پدر و مادرش به كربلا مشرّف شد. بعد از اتمام دوره‏ى ابتدایى، به جهت علاقه به تحصیل دروس حوزوى به مشهد مقدّس رفت. مى‏گفت: «تحصیل در مدرسه‏ى دروس حوزوى بهترین جایى است كه انسان ساخته مى‏شود و مسائل دینى را به خوبى فرا مى‏گیرد.»





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:33  توسط علي عليكرمي  | 

شناسایی شهید مفقود پس از ۲۷ سال

شهید حمیدرضا ملاحسنی در سال ۱۳۴۴ در خانواده‌ای متدین و انقلابی در تهران چشم به جهان گشود و تحت تربیت مکتب عاشورایی امام خمینی (ره) رشد کرد و در سن ۱۷ سالگی عازم مناطق عملیاتی حق علیه باطل شد. وی در عملیات «والفجر ۴» در حالی که ۱۸ سال از بهار زندگی‌اش می‌گذشت، به دست دشمن بعثی به شهادت رسید و پیکر مطهرش مفقود شد.

به گزارش فارس، بنا به اظهار تنها خواهر شهید، مدتی قبل از تدفین شهدای گمنام در این محل، هنگامی که ایشان به زیارت قبور مطهر شهدا در بهشت زهرا (سلام الله علیها) رفته بودند، بر سر مزار شهید «سیداحمد پلارک» حاضر شده و عکس برادرش را به همراه این شهید و چند رزمنده دیگر مشاهد می‌کند و شهید پلارک را به جده‌اش حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) قسم می‌دهند که عنایت بفرمایند خبری از برادر مفقودش برسانند تا خانواده از چشم انتظاری درآیند. چند شب بعد از این توسل، خواهر شهید در رؤیای صادقه مشاهده می‌کند که شهید حمیدرضا در منطقه پونک با جمعیت زیادی در حال حرکت است، وقتی علت را از ایشان جویا می‌شود، می‌گوید «اینها برای تشییع من آمده‌اند و بنده هم به اذن خداوند همه آنها را شفاعت می کنم».

بر این اساس و طی تحقیقات میدانی از مراجع مربوطه مشخص شد، یکی از شهدای گمنام تدفین شده در بوستان نهج‌البلاغه با عنوان پیک گروهان شهید باهنر، گردان عمار، لشگر ۲۷محمد رسول الله (صل الله علیه و آله) تحت فرماندهی شهید والامقام محمد ابراهیم همت به همراه پدرش در جبهه شرکت داشته است، در جریان عملیات «والفجر۴» در منطقه کوهستانی پنجوین عراق، در تاریخ ۱۲ آبان ۶۲ مجروح و به همراه تنی چند از همرزمان به دست نیروهای بعثی افتاده است و طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثی‌ها مجروحین را به شهادت رسانده و در شهر «سید صادق» عراق به خاک سپرده‌اند.

در اوایل سال ۱۳۸۹ تعداد ۱۲ شهید معظم در عملیات عمرانی توسعه شهر «سیدصادق» عراق کشف و طی مراسم با شکوهی به جمهوری اسلامی ایران تحویل داده شدند و تعداد ۳ تن از این شهدای عزیز با درخواست شهردار وقت تهران و موافقت ستاد شهدای گمنام کشور با حضور مردم تهران در تاریخ ۱۲ مهر ۸۹ همزمان با سالروز شهادت امام جعفرصادق (ع) در بوستان نهج‌البلاغه واقع در میدان پونک به خاک سپرده شدند.

شهید بزرگوار پس از آرمیدن در این نقطه، مجدداً طی چند مرحله در رؤیای صادقه به بستگان نسبی (برادر) و سببی (یکی از اقوام) اعلام کرد «من همان شهید قبر وسطی بوستان نهج البلاغه هستم». به این ترتیب صحت تعلق قبر مطهر به شهید بزرگوار «حمیدرضا ملاحسنی» بر اساس تطبیق رویاهای صادقه با اسناد و شواهد موجود اثبات شد.

در روز جمعه ۱۲ آذر ۸۹ این مکان مقدس به قدوم مبارک ولی امر مسلمین حضرت آیت الله خامنه‌ای (مدظله العالی) متبرک و منوّر شد و معظم له در جریان کرامت و اعلام هویت شهید قرار گرفتند.

سالروز شهادت شهید «حمیدرضا ملاحسنی» مصادف با ۲۷ محرم‌الحرام بود که همرزمان و خانواده این شهید ساعت ۱۹ فردا ۱۲ دی گرد هم آمده تا یادش را گرامی دارند.
گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:30  توسط علي عليكرمي  | 

شهید سید حمید میر افضلی

سید حميد میرافضلی در یکی از روزهای سرد زمستانی سال 1335 شمسی- روز هفدهم بهمن ماه- در شهرستان رفسنجان در محله قطب آباد دیده به جهان گشود. پدر و مادر او هردو از سادات خوشنام و آبرومند  این شهر بوده و هستند که اصالتاً از خانواده های یزدی بوده و سالهاست که ساکن رفسنجان می باشند و سید حمید پنجمین فرزند پسر این خانواده بود وی درکودکی چنان که مرسوم خانواده های مذهبی بود ، به مکتب سپرده شده و اصول و فرایض و عبادات دینی را نزد مادر مؤمنه خود فرا گرفت و سپس وارد دبستان حکمت شد که یکی از قدیمیترین مدارس شهر می باشد و اکنون به نام شهید سید محمدرضا میرافضلی یکی دیگر از فرزندان این خانواده مزین است.

سید حمید پس از گذراندن دورۀ ابتدایی که مطابق نظام آموزشی آن زمان شش کلاس بود ، وارد دبیرستان اقبال سابق و دکتر شریعتی فعلی گردید و در رشته فرهنگ و ادب به تحصیل پرداخت و چندی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی دیپلم خود را در این رشته دریافت کرد. در این سالها ، جوانان این مملکت خود فروختگی فرهنگی و اقتصادی رژیم پهلوی هویت اسلامی و انسانی خود را از دست رفته می دیدند ، در پرتو سخنرانیها و رهنمودهای روشنگرانه حضرت امام خمینی رهبر فقید انقلاب  قدس الله سره الشریف  به درک و شعوری تازه از مفهوم دین و مذهب ، و وارستگی از قیودات مادی و نفسانی نایل آمدند ، و کوچه های و خیابانهای شهر شهر این کشور را با فریادهای معترضانه خود آکندند. یکی از این جوانان روشن بین سید محمدرضا میرافضلی برادر بزرگتر سید حمید بود که با تمام وجود خود ژرفای کلام امام را دریافته بود و دردشناسانه و از سرآگاهی به فعالیتهای ضد رژیم می پرداخت. روشنگریها انقلابی او مزدوران خود فروخته و سرسپردن، رژیم را چنان بر آشفته کرده بود که سر از عجز و ناتوانی قلب تپنده و بی قرار او را در اولین روز از آذر ماه 1357 با گلوله ای سربی هدف قرار دادند تا بلکه فریادهای حق طلبانه او را خاموش کنند . اما غافل از این که « این چراغی است کزین خانه بدان برند» و خون گلگلون و منور او ، روشنی بخش راه دیگر جوانان خواهد شد .

شهادت سید محمد رضا میرافضلی در آن روزهای تاریک و ظلمانی یکی از بزرگترین ، روشنترین و سرنوشت سازترین وقایع زندگی سید حمید بود تا او را از خواب برآشوبد و به خود آورد و چشمان او را به سمت فردایی سبز و شکوفنده بگشاید ؛ و سکوت او را به فریادی انقلابی بدل سازد و در جرگه دیگر جوانان پرشور و شهر به خیابانها بکشد . اوج این حرکتها به زیرآوردن مجسمه بی وقار شاه منحوس از سکوی میدان شهر بود که ابهت پوشالی این مهرۀ بی اداره و سرسپردۀ غرب را فرو ریخت و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در روز 22 بهمن سال 1375 به نظام سلطنتی او در کشور رادمان و آزاد مردان پایان داد .

همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی سید حمید با ذهنی روشن و مستعد برای ادامه تحصیل به کرمان رفت و در دانشسرای راهنمایی تحصیلی کرمان به مدت دو سال در رشته علوم انسانی به تحصیل پرداخت و در شهریور ماه 1359 ، سید حمید که می بایست برای تدریس به یکی از مدارس استان کرمان رود به صف جهادگران پیوست و برای نبرد با ارتش تاریکی راهی جبهه های نور شد . در ماههای اولیه جنگ که میهن عزیزمان بر اثر تحولات ناشی ازبروز انقلاب هنوز صاحب ارتش منسجم یکپارچه نبود ، دفاع از مرزهای اسلامی و جلوگیری از پیشروی ارتش تا به دندان مسلح بعثی ، به شکلی خودجوش و توسط جوانان غیوری که از سراسرکشور به انگیزۀ حفظ دین خود راهی خاک خوزستان شده بودند صورت می گرفت ؛ جوانانی که با کمترین تجهیزات و مهمات و حداقل آموزش اما با دل و جانی سرشار از عشق و علاقه به کیان سرزمین خود و انقلاب اسلامی با چنگ و دندان در برابر سپاهیان شیطان ایستادند و از جان خود گذشتند .

سید حمید از ابتدای جنگ وارد ستاد ابوعبدالهادی کرمی از روحانیون انقلابی آن زمان شد و زیر نظر وی آموزشهای سخت و فشرده ای از سر گذراند و با شرکت در چندین عملیات چریکی آماده و آزموده شد . ستاد شیخ هادی و ستاد شهید چمران از جمله ستادهایی بود که با ساماندهی جوانان داوطلب ، جنگهای نامنظم چریکی را پایه گذاری کردند و ضربات مهلکی بر پیکر دشمن وارد آوردند . در نخستین روزهای سال 1360 بنا به تشخیص مسئولان نظامی ، ستاد شیخ هادی منحل شد و تعدادی از نیروهای تحت امر این ستاد ـ از جمله سید حمیدـ به سپاه حمیدیه که یکی از جبهه های اصلی مبارزه با ارتش بعث به شمار می رفت پیوستند ، در آن ایام به طور معمول گروههای داوطلب مردمی که از شهرهای مختلف کشور به جبهه های نبرد می آمدند ، پس از آنکه در یک یا دو عملیات به کار گرفته می شدند به پشت جبهه مراجعت می کردند و جای آنها را نیروهای تازه نفس دیگر می گرفتند ، اما سید حمید که   جبهه های جنگ برای او برای به شکل حیاتی تازه و خانه نخست زندگی درآمده بود ، ثابت و استوار در آنجا ماند و خیلی زود به صورت یکی از چهره های شاخص و مصمم حمیدیه درآمد.با حضور در عملیاتهایی همچون شهید چمران ، رجایی و باهنر ، بیت المقدس ، ام الحسنین و ... شهامت و رشادت خود را علی وار و عشق خود را به شهادت حسین گونه به اثبات رساند .

در آن زمان لشکر 41 ثارالله هنوز شکل امروز خود را نیافته بود و ابتدا در قالب گردان و سپس به شکل تیپ ثارالله فعالیت می کرد و سید حمید که از آغاز جنگ با برادران خوزستانی انس و الفتی محکم و پابرجا بهم رسانده بود بیشتر با نیروهای اطلاعات و عملیات سپاه حمیدیه همکاری می کرد و در عملیات بیت المقدس و ام الحسنین فرماندهی یکی از سه محور عملیاتی را به عهده داشت و نیروهای عمل کننده را که حدود دوگردان عملیاتی می شدند ، در منطقه کرخه نور و فرسیات هدایت می کرد . پس از چندی بچه های فداکار سپاه حمیدیه به لحاظ ابراز رشادتها و قابلیتها نظامی در قالب تیپ 27 نور سازماندهی شدند و فرماندهی آنها به عهدۀ سردار مفقود علی هاشمی ـ از فرماندهای قابل و پرتوان اما گمنام جبهه های جنوب ـ بود . در این تیپ نیز سید حمید در بخش عملیات و شناسایی فعالیت داشت . اما به هر شکل با دوستان و یاران خود در لشکر پیروز ثارالله نیز در ارتباط بود و هنگام شروع عملیاتهای نظامی این لشکر-هر جا که بود-خود را به منطقه می رساند و به مانند یک بسیجی رزمندۀ راستین بر قلب سپاه کفر می تاخت .

از مهمترین فعالیتها و مأموریتها سید حمید به همراه دیگر نیروهای اطلاعات و عملیات ، شناسایی منطقۀ هورالعظیم بود که حاصل آن در عملیات خبیر به بار نشست . عوارض جسمی این مأموریت حساس و دراز مدت که مستلزم حضوری چندین ساعته و مستمر و شبانه روزی در آبهای سرو هور بود ، به شکل دردپای شدید بروز می کرد ، اما کمتر کسی از بستگان و دوستان و نزدیکان سید حمید از این دردهای آزار دهنده اطلاع داشت . با شروع عملیات خبیر و در پی حضور لشکر ثارالله در جزایر مجنون ، سید حمید که به چند و چون منطقه به خوبی واقف بود همراه رزمندگان این لشکر در منطقه حضور یافت تا در آخرین نبرد در زندگی خود ، چهرۀ مردانه اش را باخون سرخ پیشانی اش رنگین سازد چند روز پیش ازشروع عملیات ، وی در پی خوابی که دیده بود و اشاراتی روشن به شهادت او داشت به دیدار یکی از دوستان خود به منطقه سردشت رفت و در همانجا در یک اب انبار غسل شهادت برآورد و سرانجام روز 22 اسفند سال 1362 به همراه سردار شهید حاج ابراهیم همت فرماندۀ محبوب لشکر محمد رسول الله سوار بر موتور مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفت و در جذبه ای مستانه و خونین ، به دیدار محبوبش شتافت ، وی هنگام شهادت 27 سال داشت و پیکر او 10 روز بعد از شهادت در میان بهت و بغض یاران و همسنگران و دوستان همرزم و با حضور مردم رفنسجان با شکوه هر چه فراوان تشییع و طبق وصیت او در جوار مزار پاک برادر شهید به خاک سپرده شد.

سنجاقک سبز
بر بوته رُسته از مزار شهدا.
..
اینجا مرا خلوتی است دل‌خواه، با روحی که گردباد در آن می‌چرخید و پابرهنه و سرگشته‌وار می‌رفت، تا سر بر دامن بوی بهار بگذارد.
سید حمید میرافضلی در هفدهم بهمن سال 1335 در محله قطب‌آباد رفسنجان زاده شد و روز 22اسفند سال 1362 در جزیره مجنون به‌همراه حاج همت به شهادت رسید. بین این دو عبارت ساده، شاید نتوان معنای وسیع و واقعی زندگی یک روح متلاطم و متفاوت را به‌خوبی ترسیم کرد. مرا نیز داعیه آن نیست که درین دریا در آیم. اما به حکم شیفتگی، و شاید ادای دین، این وبلاگ را گرد وجود او می‌گردانم: یادداشتها و شعرهایی که به این کوچه نزدیک است، و عکسهایی که حضور او را ملموس می‌کند. همچون سنجاقکی که با بالهای نازکش به طواف عطر یک شهید آمده است.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:52  توسط علي عليكرمي  | 

پاسدار شهید مهدی سالیکنده

تاریخ تولد :28/6/1360

تاریخ شهادت:29/4/1387

ساعت شهادت :16:45

محل شهادت :شمالغرب کشور

توسط : گروهک تروریستی پژاک

نحوه شهادت : توسط مین کنترلی

اعزامی از : تی 1 نینوا ( گلستان)

نوع اعزام : داوطلبانه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:37  توسط علي عليكرمي  | 

شهيد سرلشكر منصور ستاري

  سرلشكر شهيد ، منصور ستاري در سال 1327 در روستاي ولي آباد ورامين ديده به جهان گشود . پدرش ، مرحوم « حاج حسن » شاعري فاضل بود كه ديواني از او به نام « ماتمكده عشاق » به يادگار مانده است .

     منصور ستاري دوران ابتدايي را در مدرسه ولي آباد ورامين و دوران متوسطه را در قريه « پوينك » باقر آباد به پايان رسانيد . وي در طول دوران تحصيل همواره يكي از شاگردان ممتاز كلاس به شمار مي‌رفت .

     شهيد بزرگوار پس از اخذ ديپلم متوسطه ، در سال 1346 وارد دانشكدة‌افسري شد و پس از پايان دورة‌دانشكده به درجة ستوان دومي نايل آمد . در سال 1350 جهت طي دورة‌علمي كنترل رادار به كشور آمريكا اعزام شد و پس از گذراندن دورة‌يكساله ، در سال 1351 به ايران بازگشت و به عنوان افسر كنترل شكاري نيروي هوايي مشغول به كار شد .

     شهيد ستاري در سال 1354 در كنكور سراسري شركت كرد و در رشته برق و الكترونيك پذيرفته شد . تعدادي از واحدهاي دانشگاهي را گذرانده بود كه با پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي تحصيل را كنار گذاشت و همدوش ديگر آحاد مردم به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.

     وي افسري مؤمن ، متعهد ، شجاع ، آگاه ، تيزهوش و كاردان بود . طرح‌ها و ابتكارهاي زيادي در تجهيز سيستم‌هاي راداري ، پدافندي به اجرا گذاشت كه در طول جنگ تحميلي توان نيروي هوايي را در سرنگوني هواپيماهاي متجاوز دشمن دو چندان نمود .

     تيمسار ستاري به علت فعاليتهاي بيش از حدي كه در اجراي طرح‌هاي جنگي از خود نشان داد ، درسال 1362 به سمت معاون عمليات فرماندهي پدافند نيروي هوايي منصوب شد . طرح‌ها و برنامه‌هايي كه شهيد ستاري ارائه مي‌داد بسيار منطقي ، عملي ، كاربردي و مؤثر بود . از اين رو در سال 1364 به عنوان معاونت طرح و برنامه نيروي هوايي برگزيده شد و به علت لياقت و كارداني و شايستگي كه از خود نشان داد ، در بهمن ماه سال 1365 با درجة سرهنگي به سمت فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد و تا هنگام شهادت عهده دار اين مسئوليت بود .

     شهيد سرلشكر ، منصور ستاري در طي مدتي كه زمام امور نيروي هوايي را به عهده داشت با اجراي دهها طرح و برنامه‌هاي كوتاه و بلند مدت ، منشأ خدمات ارزشمندي در نيروي هوايي بود . وي هنگام شهادت 46 سال داشت و از ايشان سه دختر و يك پسر به يادگار مانده است .

« روحش شاد و يادش گرامي باد ! »

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:9  توسط علي عليكرمي  | 

شهادت سید علی اندرزگو

 

 

 

 

شهید اندرزگو در رمضان سال 1318 شمسی، در خیابان شوش تهران در یك خانواده متوسط دیده به جهان گشود. او پس از طی دوران كودكی و در پایان تحصیلات ابتدایی به سبب مشكلات معیشتی، ترك تحصیل كرد و در یك كارگاه نجاری مشغول به كار شد. از آن جایی كه به علوم دینی علاقه وافری داشت پس از فراغت از كار روزانه، تا پاسی از شب در مسجد هرندی دروس فقه و اصول می خواند.

شهید اندرزگو، در نوجوانی با نواب صفوی آشنا شد. منش و شخصیت این روحانی مبارز در ذهن و ضمیر او اثری ژرف گذاشت و فرایند این تاثیر روحی، آشنایی با تشكیلات فدائیان اسلام و راه مبارزاتی آنها بود كه در تعیین مشی مبارزاتی شهید اندرزگو نقش آفرین بود. وی كه در آن سال ها به سلاح علم و ایمان، خود را مسلح می ساخت، سرانجام با درك و لمس روح نهضت 15 خرداد به رهبری امام خمینی (ره) در سن هیجده سالگی گام به عرصه مبارزه با رژیم پهلوی نهاد. شهید اندرزگو در جریان قیام 15 خرداد خود یكی از عاملین تظاهرات پرشور مردم بود كه همان شب با اهدای كتابی از امام مورد تقدیر قرار گرفت.

پس از واقعه 15 خرداد، در همان رابطه دستگیر و تحت شدید ترین شكنجه ها قرار گرفت، و با این كه در زیر شكنجه بیهوش شده بود، به سبب عزم خدادادی كوچكترین كلامی كه بتواند شكنجه گران را به مقصودشان رهنمون سازد بر زبان نیاورد. پس از رهایی از زندان با شهید حاج صادق امانی و دیگر دوستانی كه از سابق می شناخت ارتباط برقرار كرد و وارد شاخه نظامی هیات موتلفه جمعیت های اسلامی شد. در همین زمان مساله ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت مطرح شد و او به همراه دیگر افراد شركت كننده در این ترور، در مراسم تحلیف شركت كرد و اولین نفری بود كه دست روی قرآن گذاشت و سوگند  یاد كرد كه تا آخرین قطره خون خود نسبت به نهضت و آرمان های اسلامی آن وفادار بماند.

اعدام انقلابی حسنعلی منصور با همكاری شهیدان محمّد بخارایی، رضا صفار هرندی، مرتضی نیك نژاد و حاج صادق امانی جامعه عمل پوشید. شهید اندرزگو كه 19 سال بیشتر نداشت، در این عملیات مسئولیت كُند كردن اتومبیل منصور را در محدوده بهارستان بر عهده داشت، تا شهید بخارایی بتواند با دقت عمل او را از پای در آورد. وقتی كه شهید اندرزگو با موفقیت وظیفه خود را انجام داد، منصور به ناچار در نزدیكی مجلس از اتومبیل پیاده و عازم مجلس شد و همین امر فرصتی فراهم آورد كه شهید بخارایی از این موقعیت، استفاده كند و خشم و نفرت ملت مسلمان ایران را با گلوله ای كه شلیك كرد و در گلوی او نشاند، ابراز نماید. پس از این حركت، شهید اندرزگو برای اطمینان از مرگ منصور، خود را به او رساند و گلوله دیگری در مغزش خالی كرد و به سرعت متواری شد. از آن به بعد زندگی مخفی اختیار كرد، و مخفیانه در قم زندگی و تحصیل علوم حوزوی را ادامه داد.

رژیم كه از یافتن وی مایوس شده بود، او را غیاباً محاكمه و به اعدام محكوم كرد. پس از مدتی، توسط ساواك شناسایی شد. اما توانست فرار كند و خود را مخفیانه به عراق رساند و از نعمات وجودی امام (ره) از نزدیك استفاده ها برد؛ در سال 1345، به ایران بازگشت و به قم رفت و مجدداً سرگرم فعالیت های انقلابی شد ضمناً هر وقت فرصتی پیش می آمد با سخنرانی های پرشور خود در شنوندگان تاثیر به سزایی می گذاشت و آنان را به تحرك وامی داشت. شهید ، دوباره شناسایی شد و ناگزیر به تهران آمد و در محله چیذر سكنی گزید.

در چیذر تحصیل علوم دینی و مبارزاتش را از نو و در بعدی دیگر آغاز كرد. در همین جا بود كه ازدواج كرد و یك سال و نیم در یك اتاق اجاره ای با همسرش زندگی كرد. افراد زیادی به عنوان میهمان به منزل وی رفت و آمد می كردند كه بعدها معلوم شد، آن ها سربازان واقعی امام زمان (عج) بودند و تحت آموزش وی قرار می گرفتند. وی به مرور زمان بر وسعت فعالیت های انقلابیش افزود و برای این كه شناسایی نشود، منزلش را مرتب عوض  می كرد.

در سال 1351 شمسی، یكی از دوستان وی دستگیر و در زیر شكنجه های طاقت فرسا به مواردی در رابطه با شهید اندرزگو اعتراف كرد و ساواك از سر نخی كه به دست آورده بود، در صدد دستگیری وی برآمد، اما از او توانست مثل همیشه از دست ساواك بگریزد و به قم برود. در قم مجدداً با نام مستعار و با ظاهری دیگر، اتاقی اجاره كرد و مشغول فعالیت شد و با گروه های مبارز مسلمان به برقراری ارتباط پرداخت و برای آنها پول و اسلحه و مهمات و امكانات فراهم ساخت. بار دیگر، ساواك موفق به شناسایی محل زندگی او شد و این بار نیز، وی از معركه گریخت و با نامی دیگر و در لباسی مبدل، خودرا به مشهد رساند و در آن شهر با حجت الاسلام والمسلمین عباس واعظ طبسی (تولیت فعلی آستان قدس رضوی) تماس گرفت و با كمك ایشان توانست همراه همسرش و به طور پنهانی از طریق زابل و زاهدان به افغانستان فرار كند.

وی در افغانستان تنها یك ماه دوام آورد و نتوانست دور از مبارزه باشد، لذا مخفیانه خود را به مشهد رساند.

در این دوران شهید اندرزگو، روزها بالباس مبدل و با نام های مستعار به شهرستانهای مختلف مسافرت می كرد و به فعالیت های تبلیغی مشغول می شد و شب ها نیز در نزد ادیب نیشابوری به توسعه معلومات می پرداخت و هم زمان، طلاب دیگر را نیز از اطلاعات علمی و مبارزاتی اش بهره مند می ساخت. او در مشهد چندین خانه عوض كرد و نیز پنهانی به سفر حجّ مشرف شد. در سفر دیگری كه عازم انجام حجّ عمره شده بود، خود را به نجف اشرف رساند و به زیارت امام (ره) نایل آمد واز انفاس قدسی آن دریای بیكران فیض، نیرو گرفت. سپس به سوریه و لبنان سفر كرد و بر تجربه های مبارزاتی خویش افزود.

شهید در لبنان با نماینده امام (ره) در سازمان الفتح تماس گرفت و ضمن دیدن تعلیمات نظامی، طرز استفاده از سلاح های سنگین را فرا گرفت.

سیّد، پس از بازگشت به ایران همزمان با اوجگیری انقلاب اسلامی تصمیم به نابودی شاه گرفت. لذا به یك برنامه 6 ماهه، رفت و آمدهای شاه را تحت نظر گرفت تا بتواند با وارد كردن مواد منفجره از فلسطین، هدف خود را پیاده كند، لذا دست به كار شد، تا به كمك شخصی در داخل كاخ سلطنتی به این مهم دست یابد كه با رویداد شهادتش توفیق اجرای آن را از دست داد.

نحوه شهادت شهید اندرزگو

از آن جایی كه ماموران ساواك به طور دایم در جستجوی وی بودند، توانستند اطلاعاتی حین  شكنجه تعدادی از مبارزان اسلامی، از اندرزگو به دست آورند. ساواكی ها در چارچوب این اطلاعات تلفن های قسمت وسیعی از شهر تهران را تحت كنترل گرفتند تا توانستند، رد مكالمات او را به دست آورند و پی بردند كه شهید اندرزگو روز 19 ماه مبارك رمضان افطار را در منزل یكی از دوستانش خواهد بود.

شهید اندرزگو، نزدیكی غروب آن روز با یك موتور گازی راهی منزل دوستش شد؛ ماموران ساواك قبلاً منطقه را به محاصره در آورده بودند. وی پس از ورود به خیابان سقاباشی متوجه حضور ماموران ساواك شد، اما برای فرار از مهلكه، دیگر دیر شده بود .  وی با پناه گرفتن در پشت یك اتومبیل سعی در گمراه كردن ماموران داشت ، اما ماموران رژیم از فاصله دور پاهای او را مورد هدف قرار دادند. شهید اندرزگو در حالی كه خون، به شدت از پاهایش جاری بود، توانست تعدادی از اسنادی را كه در جیب داشت در دهان گذاشته و بجود و تعداد دیگر را نیز با خون خود آغشته كرد تا به دست ماموران ساواك نیافتد. دژخیمان رژیم كه سخت از این چریك مسلمان وحشت داشتند از فاصله دور او را به گلوله بسته بودند و از این باك داشتند كه اندرزگو به خودش مواد منفجره بسته باشد، آن ها وقتی مطمئن شدند كه اندرزگو قادر به انجام حركتی نیست به وی نزدیك و او را روی برانكارد قرار دادند، اما سّید با تكانی خود را از روی برانكارد به داخل جوی آب انداخت. لحظه شهادت فرا رسیده بود و او در روز ضربت خوردن مولایش علی (ع) و در حالی كه روزه بود و روزه خود را با خوردن اسناد باز كرد، به لقای پروردگارش شتافت. سیّد همواره گفته بود كه: «زنده مرا نخواهند یافت» و سرانجام نیز چنین شد.

شهید اندرزگو چریكی بود كه دامنه مبارزاتش، از لبنان تا افغانستان گسترده بود. او در مدّت اقامتش در لبنان، در تشكل بخشیدن به گروه های بسیاری از مبارزان پراكنده فلسطینی موفقیت هایی كسب كرد. ساواك 15 سال سایه وار دنبال او می گشت، لكن هر وقت به مخفیگاه وی می رسید، سیّد توانسته بود  از دام ماموران بگریزد.

عبدالكریم سپهرنیا، دكتر حسینی، شیخ عباس تهرانی، ابوالحسن نحوی، سیّد ابوالقاسم واسعی، محمد حسین الجوهرچی ، نام هایی بودند كه سید از آن ها استفاده می كرد و مناسب هر نام، به چهره ای ظاهر می

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:7  توسط علي عليكرمي  | 

شهید محمد بخارائی

شهید محمد بخارائی فرزند علی اکبر در سال 1323ه.ش در جنوب شهر تهران به دنیا آمد او پس از پایان دورة مدرسه با شهید رضا صفار هرندی دوست صمیمی شد و در جلسات حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ علی اصغر هرندی با اسلام و افکار روشنفکرانه در نهضت امام آشنا گردید. با آغاز نهضت امام خمینی، شهید بخارائی و شهید هرندی با مؤتلفه اسلامی آشنا شدند و شهید عراقی آن ها را برای جهاد مسلحانه شایسته یافت و آنان را با شهید امانی مرتبط ساخت. شهید امانی تحولی نو در روحیه آنها پدید آورد و شرکت در دوره های تمرین مسلحانه روابط آنها را مستحکم کرد. او در عملیات بدر برای اجرای در کلمه الهی در به هلاکت رساندن حسنعلی منصور نقش ویژه ای داشت و پس از شلیک دو گلوله به طرف منصور، از صحنه بیرون آمد ولی با لغزیدن پای او روی یخ خیابان در جلوی مسجد سپهسالار سابق (مدرسه شهید مطهری فعلی) به زمین افتاد و دستگیر شد ولی در کلانتری بهارستان به نصیری معدوم با شجاعت و صراحت پاسخ هایی داد که او برآشفت و با عصای مارشالی به دهانش زد و آن را غرق خون کرد. شهید بخارائی با اینکه نوجوانی 20 ساله بود ولی در باز جوئی ها و بیدادگاه همگان را از بلاغت و فصاحت و شجاعت خود به تحسین واداشت. شهید بخارائی در سحرگاه 26 خرداد 1344 همراه سه شهید دیگر با نشاطی کامل و با فریاد الله اکبر شهادت را پذیرا شد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:6  توسط علي عليكرمي  | 

شهیده بنت الهدی صدر

شهیده بنت الهدی صدر، فرزند علامه سید حیدر صدر و خواهر شهید آیت الهه سید محمد باقر صدر است. مادرش فرزند شیخ عبدالحسین آل یاسین از عالمان بزرگ زمانه خود به شمار می آمد.


بنت الهدی خواندن و نوشتن را در خانه از مادرش آموخت. مادرش همیشه ذکاوت و استعداد تعلیم و تعلم او را می ستود و می گفت: " هر چیزی که به او یاد میدهم فراموش نمیکند. "


وی تحصیلات عالی خود را در زمینه ادبیات، اصول فقه و علم حدیث، در نجف اشرف و نزد برادرانش، سید اسماعیل و سید محمد باقر، فراگرفت و با مطالعه در مباحث فقهی، اخلاقی و تفسیر، به درجه اجتهاد نائل آمد.


بنت الهدی با سلاح علم و قلم، برای هدایت زنان عراق تلاش جدیدی آغاز کرد و پرچمدار حرکت اسلامی بانوان در عراق شد. مقالات او در مجله الاضواء، که توسط جمعی از علمای نجف اشرف منتشر میگردید، در آن دوران گوشه ای از این ابعاد را منعکس میکرد.


وی همچنین با تحت نظر گرفتن مدارس مختلف در شهرهای کاظمین و بغداد، در تربیت دختران مسلمان، نقش بسزایی داشت.


یکی از خواهران مجاهد عراقی میگوید: "بنت الهدی، آگاهی را در میانزنان بالا برد، حجاب را رواج داد و باعث شد تا دیدگاه های جامعه درباره زن و دیدگاه های زنان درباره اسلاک تغییر کند."


در ماه رجب سال 1399 هجری قمری، شهید آیت الله صدر توسط رژیم عراق دستگیر شد، هنگام دستگیری برادر بنت الهدی تا خیابان اصلی جلو آمد و تصمیم گرفت همراه برادر سوار شود، ولی ماموران اجازه ندادند. او به راننده حامل آقای صدر گفت: "بالاخره روزی تو بیدار می شوی و از این کار خود پشیمان می گردی." ، و در همان مکان فریاد برآورد و سخنرانی عجیبی کرد. سپس رو به برادر کرد و گفت: " من برنمی گردم. می خواهم مانند حضرت زینب سلام الله علیها که برادرش حسین علیه السلام را همراهی کرد، همراه تو باشم. تا اتومبیل حامل برادر ایستاده بود، ملازم و مراقب بود. اما وقتی حرکت کرد، با تکبیرهای رعدآسای خویش، قلب دشمنان را به لرزه درآورد و بعد به سمت حرم مطهر امیرالمونین حرکت کرد و دوباره در آنجا سخنانی ایراد کرد و مردم را به گریه واداشت.


بالاخره حرکات قدرتمندانه بنت الهدی، برادر را از زندان آزاد کرد؛ ولی طولی نکشید که دیگر بار در بیستم جمادی الاولی سال 1400 هجری قمری، بنت الهدی و برادرش، آیت الله سید محمد باقر صدر، توسط عمال رژیم خونخوار عراق دستگیر شدند و دژخیمان بعثی، آنها را با شدیدترین شکنجه ها، تهدید کردند.


ارعاب مزدوران، در وجود بنت الهدی اثری نگذاشت. او همچنان راست قامت در برابر آنان ایستادگی کرد. رژیم از صبر بنت الهدی عصبانی شد و وی را در روز 23 جمادی الاولی – سه روز بعد از دستگیری – به شهادت رساندند.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:4  توسط علي عليكرمي  | 

شهید سيد هادي احمدي

ماه بهار بود و تازگي طبيعت تمام فضا را پر كرده بود. در ارديبهشت سال 1335 نوزادي از سلاله پاك زهرا (س) در شهرستان ورامين ديده به هستي گشود. سيد هادي در همان زمان كه به تحصيل علم مي پرداخت به آموختن احكام و معارف ديني و اسلامي پرداخت و از همان دوران كودكي با قرآن آشنا شد و درس ظلم ستيزي و مبارزه با كفر را از همين كتاب آسماني آموخت. در سال 1354 به خدمت سربازي رفت او در آنجا نيز سربازان را نسبت به ظلم و جور رژيم پهلوي آگاه مي كرد و آنها را با ظلم ها و جنايات رژيم آشنا مي ساخت. در سال 1356 با اتمام دوره سربازي گروهي را بر عليه شاه سازماندهي كرد و در سال 1357 در صف مخالفان رژيم در اعتراض به سياست هاي غاصبانه رژيم در تظاهرات مورد اصابت تير مأموران شاه قرار گرفت و با اينكه از ناحيه پا مجروح شده بود از پاي ننشست و همراه آنان به جهاد پرداخت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت كميته انقلاب اسلامي درآمد به مدت يك سال در عضويت كميته انقلاب اسلامي بود. با آغاز جنگ تحميلي به ميدان هاي نبرد شتافت و در مقابل دشمن بعثي مردانه رزميد. او در اين دوران مسووليت تداركات مقرهاي مهندسي را بر عهده گرفت. سيد هادي در سال 1361 در مراسمي

ساده، ازدواج نمود. در آذرماه سال 1362 برادر بزرگوارش در عمليات فتح المبين به مقام شهادت رسيد. احمدي در عمليات عاشورا فرماندهي اكيپ عملياتي مهندسي رزمي جهادسازندگي تهران را بر عهده داشت. او چند روز بعد از اين عمليات در سال 1363 در محور پاسگاه «گركني» بر اثر اصابت تركش به ناحيه شكم عاشقانه به ديدار خداوند متعال شتافت و در جمع عاشقان و عابدان بارگاه الهي مهمان مقرب حضرت حق شد. سيد محمدهادي تنها يادگار او امروز در ميان ماست.
واینک هزار از هزاران
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:37  توسط علي عليكرمي  | 

شهيد هنرمند سعيد دوروزي

سعيد دوروزي دومين فرزند خانواده بود كه در دهم آذر ماه سال 1342 مصادف با شهادت حضرت زهرا(س) در محله ضرابي در خيابان شهداي (شورين) همدان به دنيا آمد.

دوران كودكي او مصادف بود با اوج جريانات سالهاي 42 ، 43 بود. پدر به خاطر توجه ويژه اي كه به تربيت فرزندانش داشت از همان دوران طفوليت او را به جلسات قرآن و اخلاق مي برد .به اين ترتيب سعيد با مسائل اسلامي و اخلاقي آشنا شد طوري كه در دوران ابتدائي و راهنمائي سعي بر ارشاد دوستان و همسالانش مي نمود.

او همچنين شاهد فعاليت هاي ضد شاه و ضد حكومتي پدرش بود و از نزديك با اعتصابات و مبارزات پدر آشنا مي شد.

به دليل سؤالات بي شماري كه از پدر مي پرسيد و پاسخ هاي كوبنده و موّجهي كه از پدر مي شنيد، توانست در دوره ي راهنمائي ، انشائي عليه فعاليتهاي مفسدانه حكومت شاهنشاهي بنويسد و به اين وسيله اعتراض خود را از حكومت پهلوي نشان دهد .

بعد از قرائت انشاء ، معلم و مدير مدرسه سعيد و پدرش را به ساواك معرفي كردند و در آنجا با تهديد شديد ساواك مواجه شدند. البته اين موضوع با وساطت و پيگيري هاي يكي از دبيران مدرسه خاتمه پيدا كرد.

سعيد، علاوه بر شركت در بحث هاي سياسي به هنر، نقاشي ، موسيقي ، انيميشن و گرافيك علاقه وافري داشت . به همين خاطر از نوجواني دركنار درس به تهيه روزنامه ديواري و عكاسي و نقاشي مي پرداخت.

زمزمه ي انقلاب كه در كوچه پس كوچه هاي شهر همدان شنيده شد، سعيد همراه پدر به صف تظاهر كنندگان شتافت و با سر دادن شعار الله اكبر ، خميني رهبر ، نفرت خود را از شاه و علاقه اش را به امام و انقلاب ثابت كرد و به شكل جدي و مستمر مبارزات انقلابي خود را آغاز نمود.

با پيروزي انقلاب اسلامي و تأسيس حزب جمهوري اسلامي در واحد هنري اين حزب مشغول خدمت شد و با تهيه پوستر و كاريكاتور فعاليت هنري خود را آغاز كرد . بعدها اين همكاري را با مجله اميد انقلاب و نشريه پيام انقلاب كامل تر كرد .

يك سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ،زماني كه حمله عراق به ايران آغاز شد . سعيد به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و با تهيه عكس و اسلايد به ثبت لحظه هاي ناب ايثار و شهادت رزمندگان اسلام و صحنه هاي مختلف كمك رساني مردم به جبهه ها پرداخت.

همزمان با جنگ وارد سپاه شد اما حاضر نشد لباس فرم سپاه را بپوشد و حقوقي به خاطر انجام كارهايش دريافت كند او از آن مي ترسيد كه با پوشيدن لباس دچار فخر و غرور شود و با گرفتن حقوق مزد الهي را از دست بدهد.

وقتي كه در سال 1360پدر توسط منافقين ترور شد در منزل بود . با شنيدن خبر ، دوربين برداشت و به طرف بيمارستان دويد. نيمه شب وقتي به خانه برگشت عكس هاي زيادي از پيكر مطهر پدرش به ثبت رسانده بود و تمثال بزرگي از او در سپاه كشيده بود.

در روز تشييع پيكر پاك پدر طي سخنراني كوبنده اي قسم خورد كه راه پدر را ادامه دهد و انتقام خون پدرش را از منافقان كور دل بگيرد ؛ اما دو روز بعد كه در باغ بهشت حضور يافت و متوجه شد كه قاتل پدرش را غسل و كفن مي كنند به غسالخانه رفت و بدون اين كه خود را معرفي كند در غسل دادن قاتل پدر كمك كرد .

درآن سال ، سعيد موفق به گرفتن ديپلم رياضي فيزيك شد و در دانشگاه تهران نيز در رشته ارتباط تصويري پذيرفته شد . اين امر باعث شد تا سعيد فعاليت هاي هنري خود را با مطالعه بيشتر و به شكل حرفه اي تر دنبال كند.

در آغاز تحصيلات دانشگاهي موفق به خلق و ساخت كار حجمي بزرگي شد كه در نوع و شكل خود بي نظير بود. اين اثر باعث شد تا اساتيد دانشگاه توجه ويژه اي به او نمايند و متوجه استعداد خاص هنري او شوند ، اما اين توجهات و ادامه تحصيل در دانشگاه موجب شد كه او از وظيفه ي خطير خود در جبهه ها غافل نشود و بدين سان وقتي براي چندمين بار در سال 1363 به خرمشهر رفت و مشغول ثبت لحظه هاي ناب ايثار و شهادت شد؛ مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و به آرزوي ديرينه اش يعني شهادت رسيد و در كنار پدر به ديدار حق شتافت . او رفت و يادگاري هاي ارزشمندي در قالب عكس، اسلايد، گرافيك، كاريكاتور و ... براي نسلهاي تشنه حقيقت به يادگار گذاشت .

حميد برادر كوچكتر سعيد نيز دو سال پس از شهادت او در جزيره جنوبي مجنون به شهادت رسيد و سومين شهيد خانواده گرديد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:36  توسط علي عليكرمي  | 

شهید ‌حسین روح بخش

محلّ تولد : ملایر

محلّ شهادت : خرمشهر

تاریخ شهادت : 30/5/65

 

خدایا! تو میدانی الان که لباس رزم پوشیده‌ام و می‌خواهم در راه تو به ستیز با دشمنان اسلام برخیزم چه شور و شوقی دارم. امیدوارم که این شور و شوق را در دل تمامی مردم مسلمان بیفکنی، تا علیه دشمنان اسلام  به پا خیزند و کار آنها را یکسره کنند‌. ای برادران! نکند که با مرگ بمیرید که امام حسین  - علیه السّلام - در میدان جنگ شهید شد و نکند بی نماز و در نادانی بمیرید که حضرت علی - علیه السّلام - در محراب نماز به شهادت رسیّد‌.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:6  توسط علي عليكرمي  | 

آلبوم تصاویر شهید حسن باقری‎+زندگینامه

شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز میلاد امام حسین(ع) در تهران بدنیا آمد. وی پس از گذراندن دوران دبستان در دبیرستان «مروی» ادامه تحصیل داد و با اخذ دیپلم در سال 54 در دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری پذیرفته شد اما پس از چندی به دلیل فعالیت های مذهبی و مبارزاتی از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازی اعزام می شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازی را ترک می کند.
وی که با پیروزی انقلاب اسلامی وارد فعالیت های مختلف فرهنگی و اجتماعی از جمله خبرنگاری می شود در سال 59 با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شده و در بدو ورود به اهواز «واحد اطلاعات عملیات رزمی» را برای دستیابی دقیق از موقعیت دشمن
راه اندازی می کند که این آغازی برای راه اندازی این واحد در ستاد عملیات جنوب می شود.
شهید باقری به دلیل
بهره مندی از هوش و استعداد فوق العاده در طول دوران حیات خویش در سالهای اولیه جنگ تحمیلی منشأ برکات فراوانی از جمله ایجاد اولین قرارگاه مشترک سپاه و ارتش(قرارگاه نصر) شد. وی که اولین فرمانده قرارگاه نصر بود پس از عملیات رمضان به سمت فرماندهی «قرارگاه کربلا» و جانشین فرماندهی کل در
قرارگاه های جنوب منصوب
می شود.پس از شکل گیری سازمان رزمی سپاه با توجه به توان و تجربه های شهید باقری ، وی به عنوان جانشین فرماندهی یگان زمینی سپاه برگزیده
می شود.
شهید باقری که در بین رزمندگان به «سقای بسیجیان» معروف بود، تفکر ویژه دفاعی- نظامی خویش را در عملیات های مختلفی همچون ثامن الائمه (شکست حصر آبادان)، طریق القدس(فتح بستان)، فتح المبین و بیت المقدس (فتح خرمشهر) به فعلیت رساند و صادقانه در این راه مجاهدت کرد و در حالی که میقات خویش را در جبهه های نبرد یافته بود، ماندن در
جبهه های جنوب را بر رفتن به سفر حج ترجیح داد و سرانجام در 9 بهمن 1361 به شهادت رسید.
صفحه دانشگاه کیهان در بیست و پنجمین سالگرد شهادت دانشجوی شهید سردار حسن باقری گوشه هایی از رمز و راز جاودانگی او را ورق می زند:
شهید سرلشکرغلامحسین افشردی( حسن باقری) آنچنان مدارج رشد و کمال را در دوره های بحرانی انقلاب و جنگ به سرعت طی نمود که نام خویش را به عنوان «برترین استراتژیست» در تاریخ دوران دفاع مقدس ثبت کرد. وی در حالی مسئولیت سنگین فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه را برعهده گرفت که بیش از 26 بهار از عمرش نگذشته بود.
شهید حسن باقری که به واقع او را بنیان گذار سازمان اطلاعات و عملیات رزم سپاه نامیدند به دلیل شایستگی های اخلاقی
بی نظیر و اندیشه دفاعی والایی که داشت در عمر کوتاه اما پر برکت خویش در دفاع مقدس منشأ تحولات بزرگی در ایجاد و توسعه اطلاعات و عملیات رزمی سپاه و فرمانده فکوری در جنگ نامتقارن بود.
وی همزمان با حضور در سپاه و شکل گیری هسته اولیه مدیریت دفاعی - انقلابی، فعالیت خود را برای بنیان گذاری قلب سازمان نظامی یعنی «واحد اطلاعات عملیات رزمی مناطق عملیاتی جنوب» آغاز کرد و برای نخسین بار شیوه جدیدی را برای
دشمن شناسی در علوم نظامی بنا نهاد تا جایی که یکی از «بهترین نظریه پردازان جنگ» لقب گرفت و در طرح ریزی های عملیاتی در سطح تاکتیکی به عنوان یکی از فرماندهان به نام این عرصه ماندگار شد.
شهید سرلشکر حسن باقری با کار مستمر و استفاده مؤثر از
نقشه ها و عکسهای هوایی و ماهواره ای به شناخت عمیقی نسبت به عرصه نبرد و نقاط قوت و ضعف دشمن دست یافت و با بررسی و تجزیه و تحلیل شرایط سیاسی کشور که رئیس جمهور وقت (بنی صدر) به دلیل ناکامی در آزادسازی مناطق اشغالی در آن دوران ایجاد کرده بود به عرصه طراحی سازمان رزم ارتقاء و دستیابی به سطوح عالی فرماندهی و هدایت عملیات پای نهاد.
شهید غلامحسین افشردی که با عضویت در سپاه با نام مستعار «حسن باقری» معروف شد، همواره بر جمع آوری اطلاعات از محیط و موقعیت دشمن و شرایط سیاسی و حتی شرایط روحی نیروهای دشمن به عنوان اهداف عمده و اصلی در خلال جنگ تأکید می کرد و می گفت: «خود بحث اطلاعات هدف است بکوشید این را در ذهنتان جای دهید که اطلاعات هدف واسطه نیست بلکه خود هدف اصلی است و حتی دیگر این اطلاعات هیچ به درد نخورد، نخستین نکته ای که یک فرمانده در عملیات بدان نیاز دارد این است که از جوانب خودش اطلاع داشته باشد تا وضعیت کلی خود را ندانید نمی توانید اطلاعاتی جمع آوری کنید.»
وی آگاهی از نقاط قوت و ضعف دشمن را فراتر از تعداد
تانک ها و نفربرها دانسته و تأکید می کند:« ضعف و قوت دشمن داشتن تانکها نیست بلکه تأثیر فرهنگ ارتش روی افراد است که هنوز نتوانسته ایم برآورد کاملی از روحیه ارتش عراق داشته باشیم و بدانیم که چه زمان این ارتش از هم می پاشد.»
شهید حسن باقری یکی از روشهای شناسایی موقعیت را مسئله کیفیت آرایش دشمن
می دانست و معتقد بود که یکی از اشکالات دفاعی ما در آرایش نیروهاست چراکه در روشهای شرقی، نیروی ضعیف در خطوط می ماند و نیروی احتیاط با قوت بیشتری در پشت سر آن قرار
می گیرد در حالیکه آرایش نیروهای ما برعکس است و همواره احتیاط ما از نیروی اصلی
ضعیف تر است.
شهید باقری به گفته همرزمانش غالبا یک تا دو ساعت پس از هدایت اولیه عملیات در خط نبرد حضور می یافت و خود شخصا وضعیت خطوط تصرف شده را با اهداف از پیش تعیین شده ( روی نقشه) کنترل می کرد و نقاط ضعف را بر روی نقشه مشخص و عملکرد واحدهای رزمی و یگان ها را در خط ارزیابی و دستور العمل لازم را ابلاغ می کرد و بیش از همه به وضعیت جسمانی بسیجیان می اندیشید و برای اوضاع روحی - روانی آنها به ویژه هنگام عقب نشینی اهمیت ویژه ای قائل بود به طوری که در خصوص حفظ نیروهای رزمنده تأکید می کند:« اگر در شناخت دشمن هزار شهید هم تقدیم شود می پذیریم اما در اثر نا آگاهی از وضعیت دشمن، منطقه و زمین یک شهید هم پذیرفتنی نیست.»
روایت سردار سرلشکر
سید رحیم صفوی از نبوغ شهید حسن باقری
«سردار سرلشکر پاسدار دکتر سید رحیم صفوی» فرمانده سابق کل سپاه پاسداران به مناسبت نوزدهمین سالگرد شهادت شهید حسن باقری طی سخنانی به نبوغ فکری شهید باقری اشاره کرده و می گوید:« این شهید بزرگوار نه تنها یک فرمانده بلکه باید یکی از استراتژیست های 8 سال دفاع مقدس دانست که در تدوین جنگ انقلابی و استراتژی آن در مقابله با دشمن بعثی عراق از نبوغ در طرح ریزی های عملیاتی،
راه اندازی واحدهای اطلاعاتی، سازماندهی یگان های رزم و آموزش نیروهای مردمی برخوردار بود.»
سردار صفوی که فرماندهی ستاد عملیات جنوب کشور را در سال 59 برعهده داشت ( شهید باقری معاونت اطلاعات این ستاد را عهده دار بود) با اشاره به نابسامانی ماههای آغازین جنگ تحمیلی در مناطق جنوبی کشور، نخستین کار منسجم در آموزش و سازمان رزم سپاه را از جمله اقدامات شهید حسن باقری در جبهه های جنوب عنوان می کند.
وی با یادآوری روزهای پر التهاب سپری شده در قرارگاه کربلا(گلف سابق) که نام آن را«پایگاه منتظران شهادت»گذاشته بودند، نوشتن فعالیت ها و عملکردهای روزانه را از دیگر ویژگی های برجسته شهید باقری برمی شمارد و می گوید: «... شهید باقری هر شب پیش از خواب عملکرد آن روزش را
می نوشت ...و آخرین چراغی که خاموش می شد اتاق شهید باقری بود.»
فرمانده سابق کل سپاه در بخشی از این سخنرانی، قدرت بیان، استدلال، منطق، اخلاص، دفاع و خدمت به اسلام، عشق به امام و بسیجیان، شجاعت را از دیگر ویژگی های شخصیتی شهید باقری عنوان کرده و با یادآوری تأثر این فرمانده نسبت به وضعیت رزمندگان در جبهه ها، این پرسش را مطرح می کند که:« آیا پس از جنگ بسیجیان و جانبازان را به فراموشی نسپرده ایم؟ چقدر به آنها که یک میلیون از جوانان این مملکت بودند خدمت کرده ایم؟ برای 213 هزار شهید چه کاری انجام داده ایم؟ برای 320 هزار جانبازی که 30 هزار آنها مجروح شیمیایی هستند چه کرده ایم؟ اینها پرسشهایی از خودم و خودمان است. آیا تا آن حد که شهید باقری نسبت به لباس، غذا و زندگی بسیجیان حساس بود، ما نیز حساس هستیم؟ ما نسبت به عزیزانی که در جنگ بودند یا پرسنلی که هم اکنون، زیر مجموعه ما هستند تا چه حد حساسیت داریم؟»
سردار سرلشکر صفوی با بیان اینکه این شهید بزرگوار زندگی خود را فدای امام حسین(ع) کرد و قلب او مالامال از عشق به این امام بزرگوار بود، در خصوص
نوحه خوانی این فرمانده جوان در ایام تاسوعا و عاشورای حسینی
می گوید: «من هنوز چهره نورانی و اشکهای شهید باقری را در مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی به یاد دارم و هنوز صدای این عزیز در مراسم به گوش من می رسد. خدا کند که قلب های ما نیز همواره به عشق امام حسین(ع) بتپد و خود را در راه این امام بزرگوار ببینیم و از راه ایشان و فلسفه قیام حسینی که پیروزی خون بر شمشیر است غافل نشویم.»
نابغه نظامی به روایت سردار شهید حاج داوود کریمی
شهید حسن باقری پس از مشارکت در طراحی و حضور در چند عملیات محدود و گسترده به استراتژیست زبردستی مبدل شد و در شکل گیری آموزش نظامی و تبیین استراتژی نوین و مردمی جنگ نقش محوری و کلیدی ایفا کرد، چندان که «شهید داوود کریمی» درباره حضور کارگشای شهید حسن باقری در اتاق جنگ در زمان بنی صدر چنین می گوید: « امام به تیمسار فلاحی و
ظهیر نژاد اعلام می کنند که من سوسنگرد را می خواهم. من هم خودم شنیدم که ظاهرا امام فرموده بودند که اگر بشود من خودم به آنجا می آیم. سپس صبح همه در به در دنبال این بودند که سپاه به اتاق جنگ بیاید. مدتی بود ما را راه نمی دادند. به این اتاق رفتیم من این قدر به اطلاعات و مجموعه داشته های ذهنی ایشان (حسن باقری) متکی بودم که دیگر هفت -هشت نفر را همراه خودم نبردم در آنجا من در کنار ایشان نشستم و شهید چمران و آقای غرضی و تیمسار فلاحی ، ظهیر نژاد و آقای سرهنگ قاسمی و تمام فرماندهان آنجا جمع شده بودند.
آقای ظهیر نژاد هم 10 دقیقه ای وسط اتاق قدم می زد و در فکر بود . همه منتظر تصمیم گیری ایشان بودیم، یک دفعه با صدای بلند فریاد زد:« رکن دوم» سرهنگی داخل آمد و احترام نظامی گذاشت و گفت: «بله قربان» گفت:« برو پای نقشه و وضعیت دشمن را برای ما بگو» ایشان رفت بیشتر از این طرف (جبهه خودی) می گفت. خدا رحمت کند هر چه آقای ظهیر نژاد می گفت برو جلوتر او نمی رفت( درباره وضعیت خطوط مقابل، یعنی دشمن). در این لحظه من فریاد زدم:« رکن دو و بیست دقیقه» حسن باقری خدا بیامرز گفت: « بله حاجی»گفتم برو پای نقشه جوان 20 - 22 ساله ای پای نقشه رفت. با آن جوی که در آن جلسه تمامی سران نظامی کشور، نماینده امام، شهید چمران و... هم بودند، فردی در این سنین باید اتکا به نفس و روحیه داشته و به اندوخته های ذهنی و اطلاعاتی خود متکی باشد. او یکی یکی محورها را توضیح داد و سریع از نیروهای خودمان گذشت و به سراغ عراقی ها رفت و در مورد راهکارها گفت که از کی می توان چه کارهایی را انجام داد یا نه. تمامی اینها را به خوبی توضیح داد اصلا جو جلسه کلا عوض شد باید می دیدید که مسئولان چطور خوشحال شدند.»
دوران دفاع مقدس مردان و قهرمانان بزرگ اما جوانی را بر خود دید که به خاطر اعتماد و اطمینایی که حضرت امام(ره) به آنان در دوره های انقلاب و 8 سال جنگ تحمیلی داشت، خوش درخشیدند و نام افرادی چون شهید حسن باقری، شهید زین الدین، شهید همت و... و دیگر شهدای گلگون کفن ایران عزیز تا ابد بر تارک این سرزمین کهن هماره جاودان خواهد ماند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:55  توسط علي عليكرمي  | 

زند گینا مه شهید حاج حسین خرازی

در سال 1336 در یکی از محله های مستضعف نشین اصفهان به نام کوی کلم در خانواده ای آگاه و متقی و با ایمان متولد شد. از اوان جوانی جزء نماز گزاران دائم مسجد محل بود که صوت تکبیر و اذان او آرام بخش جان نماز گزاران مسجد سید بود .


قامتش رشید رفتارش متین و با وقار بود و نور ایمان در چهره اش همیشه تابان . او را در حقیقت می توان بشیر سبز بهار اسلام دانست که از همان آغاز سالک کوی عرفان متکی به ایمان الهی بود ودر خط نورانی قران سیر می کرد روح مصفای او با تلا وت قران پالا یش یافته بود .


حسین در سال1343 وارد مدرسه شد .تحت توجهات پدر ومادر مومنش درعین فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از اموزش مسائل دینی غفلت نمی کرد.


پدرش می گفت:(همیشه به محض تمام شدن برنامه کلاسش او را به مسجد می بردم تا از تعالیم روح پرور قران و صراط مستقیم دین غافل نماند.سرانجام درسال 1355 موفق به اخذ دیپلم از دبیرستان شبانه شد سپس به سربازی احضارگردید.


ضمن گذراندن دوران سربازی خود در مشهد به تحصیل علوم قرآن و شرکت در مجامع مذهبی مبادرت می نمود .در سال 57 به فرمان امام امت از سربازی گریخت و به صورت علنی به صف انقلابیون مسلمان پیوست و در کمیته های مردمی به فعالیت پرداخت .


قبل از شروع جنگ به منظور رفع غائله کردستان به همراه چند نفر دیگر ازهمرزمان به آن سامان رفت و به قلع وقمع گروهکهای خود فروخته پرداخت. در همین مآموریت مجروح شد وبه حال سینه خیز مسافت زیادی را طی نمود تا خود را از مهلکه نجات داد.به محض شروع جنگ تحمیلی به جبهه آمد در عملیات زیادی شرکت داشت . او خود را وقف جنگ نمود واز غیر جنگ دست کشید و برای هیشه سنگر نشین شد.کار خود را از فرماندهی دسته و گروهان آغاز کرد درطول نبرد حق علیه باطل لحظه ای از پای ننشست . وی در عملیات«فتح المبین»چند لشگر تحت فرماندهی داشت .بعد از این فتح عظیم به میل و خواست خود تنها به فرماندهی لشگر امام حسین (ع)قناعت کرد در طی عملیات مختلف بارها مجروح شد و روی هم رفته سی بار ترکش توپ و خمپاره به او اصابت کرد و همیشه به محض بهبودی نسبی دوباره از تخت بیمارستان به سرعت راهی جبهه ها می شد از جمله در عملیات خیبر بود که به شدت مجروح شد و دست راستش را تقدیم اسلام عزیز نمود پس از قطع شدن دستش سفارش یک نوع اسلحه مخصوص را داد تا به راحتی با یک دست بتواند تیراندازی کند.وسرانجام در عملیات کربلای 5 که با هدف ترمیم خطوط پدافندی از3/12/65شروع گردید در هفتم اسفند ماه به ساعتهای آخرین خود نزدیک می شد . ماشین جنگی عراق در این عملیات ضربات سختی را متحمل شد . بیش از سی هزار نفر کشته وهشتاد هزار نفر زخمی از دشمن نشاندهنده گستردگی عملیات تعیین کننده و سر نوشت ساز کربلای 5 است. اکنون حسین با کوله باری از اخلاص وعشق به خداوند و دوستی اهلبیت آماده سفر جاودان است . برای حسین کربلای 5 و نهر جاسم پایان راه این دنیایی وآخرین وداع است.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:45  توسط علي عليكرمي  | 

شهید محمدجواد تندگویان

محمدجواد تندگویان ۲۶ خرداد سال 1329 در محله‌ خانی‌آباد جنوب تهران به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۵۴ برای ادامه تحصیل دانشکده نفت آبادان را برگزید و پس از فارغ‌التحصیلي و دوره آموزشي نظام وظیفه، در پالایشگاه نفت تهران مشغول کار شد.شرکت در فعالیت‌های سیاسی منجر به دستگیری محمدجواد تندگویان توسط ساواك و اخراج از پالایشگاه نفت تهران شد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ،وی در سال ۱۳۵۷ مدرک کارشناسی ارشد مدیریت را از مرکز مطالعات مدیریت ایران دریافت کرد و پس از پیروزی انقلاب به وزارت نفت دعوت شد.

نمایندگي وزیر نفت در مناطق جنوبي ايران و مدیريت شرکت ملی مناطق نفت‌خيز جنوب از فعالیت‌هاي محمدجواد تندگویان تا نخست وزیری محمدعلی رجایی است.

محمدعلی رجایی، نخست وزیر وقت، در مهر سال ۱۳۵۹محمدجواد تندگویان را به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی كرد و پس از راي اعتماد، وي اداره اين وزارتخانه را بر عهده گرفت.

مهندس محمدجواد تندگویان، نهم آبان ۱۳۵۹ در حالي كه برای بازدید از پالایشگاه نفت آبادان در جنوب كشور بود، در جاده ماهشهر ـ‌ آبادان همراه معاونش و چند مهندس شركت نفت به اسارت نیروهای ارتش رژیم بعث صدام درآمدند و به زندان‌های اسیران ایرانی در عراق منتقل شدند.

برخی اسیران شهادت داده‌اند كه محمدجواد تندگویان تا مدت‌ها زنده بوده و حتی از شکست حصر آبادان (مهر ۱۳۶۰) و آزادسازی خرمشهر (خرداد ۱۳۶۱) آگاهی یافته است. اما از چگونگی وضعیت اسارت و نحوه شهادت او در اردوگاه‌های اسرا اطلاعات دقیقی در دست نیست.

سرانجام پس از پایان جنگ تحميلي صدام عليه ايران و تبادل اسرا و شهدا میان دو طرف، پیکر محمدجواد تندگویان که بر اثر شکنجه‌ جان سپرده بود، به کشور بازگردانده و در آذر سال ۱۳۷۰ به خاک سپرده شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:15  توسط علي عليكرمي  | 

شهید آتشی گوهری ... خبر نگار شهید

غلامرضا آتشي گوهري در سال 1332 در شهر كرمان به دنيا آمد.

از كساني بود كه محيط فاسد زمان پهلوي ملعون، نتوانست او را به ورطه فساد بكشاند و عقيده و ايمانش را مختل كند، از آن دسته انسان هايي كه راهي به سوي روشنايي، تفكر و تدبر گشودند.

تلاش براي كسب معاش، نتوانست وي را از ادامه تحصيل منع كند و توفيق پيدا كرد تحصيلات خود را تا ديپلم ادامه دهد و استخدام نيروي هوايي شود و با سمت اپراتور رادار، مشغول به كار شود.

مدتي در آنجا شاغل بود، اما به دليل فعاليت ها و تبليغات مذهبي، مجبور شد از نيروي هوايي استعفا دهد تا بتواند گسترده تر عمل كند، ولي استعفايش را قبول نكردند و به اجبار فرار كرد.

بعد از دو هفته دستگير شد و به مدت يكسال در زندان قزل قلعه زنداني شد و سرانجام با پيروزي انقلاب، آزاد شد.

بعد از انقلاب، براي تشكيل كميته انتظامات كرمان، تاسيس شعبه سازمان تبليغات اسلامي و تشكيل كلاس هاي عقيدتي و علوم قرآني، زحمات زيادي كشيد.

از سال 59 به خدمت آموزش و پرورش درآمد و در كنار تدريس، همكاري خود را با صدا و سيماي مركز كرمان آغاز كرد.

وي به عنوان گزارشگر و فيلمبردار براي به تصوير كشيدن حماسه هاي جنگ آوران مومن، به سپاهيان الهي پيوست.

همكاري با روزنامه رسالت به عنوان خبرنگار نيز جزئي از فعاليت هاي او محسوب مي شود.

غلامرضا پس از مدت ها تلاش و كوشش، در هفدهم بهمن ماه 65 هنگام فيلمبرداري از لحظه لحظه هاي شجاعت هاي رزمندگان مسلمان ايراني در عمليات كربلاي 5، نخل قامتش همچون نخل هاي بلند سرزمين خوزستان، در ميان آتش و خون آسماني شد.

"عباس سالاري" از همرزمان شهيد آتشي گوهري در بيان خاطراتي از وي مي گويد:

شب ها با هم با يك آپارات 16 و فيلم 16 ميليمتري در روستاها فيلم نمايش مي داديم.

روزها با هم هماهنگ مي كرديم و در روستاهايي كه نرفته بوديم، به نوبت( يك شب من و يك شب غلامرضا) به نمايش فيلم مشغول مي شديم.

قبل از اذان مغرب در روستا تبليغ مي كرديم، جمعيت جمع مي شدند و بعد از نماز، فيلم را به نمايش مي گذاشتيم، هدف ما از نمايش فيلم در روستاها، معرفي دفاع مقدس و همچنين ترغيب و تشويق مردم براي حضور در جبهه بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 10:55  توسط علي عليكرمي  | 

یک خبرنگار آسمانی

شهید «محمود صارمی»، در سال 1348 در یکی از روستاهای اطراف بروجرد به نام «چهار بره» به دنیا آمد. وی در کنکور سراسری، در رشته جغرافیای انسانی در دانشگاه تهران قبول شد و به همین دلیل تهران را برای زندگی برگزید. او پس از گذراندن چند ترم، از طریق بسیج دانشجویی دانشگاه تهران راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و مدت 17 ماه در آن جا ماند و سپس به دانشگاه بازگشت و به ادامه تحصیل پرداخت. در سال 1370 مشغول به همکاری با خبرگزاری جمهوری اسلامی در سرویس خارجی شد و سال 1371 در حالی که به تحصیلات خود در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه شهید بهشتی ادامه می‌داد، با «خدیجه روزبهانی» ازدواج کرد.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 10:54  توسط علي عليكرمي  | 

خلاصهاي از زندگينامه سردار شهيد حاج عباس كريمي

وستاي قهرود از توابع شهرستان كاشان در سال 1336 پذيراي كودكي شد كه پدرش جهت سالم ماندن او به آستان با كرامت حضرت عباس نذر كرد و مادر، اسم او را عباس نهاد. او در محيط ساده و باصفاي روستا و جو مذهبي خانواده رشد كرد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در زادگاهش براي ادامه تحصيل راهي تهران شد. در آغاز سال سوم دبيرستان مجدداً به كاشان بازگشت و موفق به اخذ ديپلم در رشته نساجي گرديد. دوران سربازي خود را در پادگان عباس‌آباد كه در آن زمان فرماندهي حكومت نظامي تهران بود، گذراند.

عباس از طريق ارتباط با برخي دوستان روحاني مبارز، با پخش اعلاميه و نوارهاي سخنراني امام فعاليت خود عليه رژيم پهلوي را آغاز كرد و در همين دوران توسط ساواك دستگير و مورد شكنجه قرار گرفت. تا اينكه در پي فرمان امام خميني (ره) او نيز از پادگان گريخت و در جمع مردم به مبارزات خود ادامه داد. هنگام ورود امام در كميته استقبال، مسئوليت حفاظت و حراست از ايشان را به عهده گرفته در تصرف و خلع سلاح پادگان عباس‌آباد در 21 و 22 بهمن نقش مؤثري داشت.

با پيروزي انقلاب اسلامي در راه‌اندازي سپاه پاسداران كاشان پيشقدم شد و در اوايل سال 1358 به عضويت اين نهاد مقدس درآمد. در فاصله كوتاهي مأمور به حفاظت از بيت امام در قم گرديد و هنوز اين مأموريت به پايان نرسيده بود كه مسأله اغتشاش در ايرانشهر مطرح شد و در پي آن غائله كردستان او را با چهر ه واقعي جنگ آشنا كرد.

عباس با استعفا از مسئوليتش در سپاه كاشان راهي كردستان شد و پس از مدتي سمت مسئول اطلاعات و عمليات پيرانشهر منصوب گرديد. حاج عباس كه لياقت نظامي خود را به فرماندهان از جمله حاج احمد متوسليان نشان داده بود پس از شكل‌گيري تيپ 27 محمد رسول الله (ص) راهي جنوب شد و به سمت عنوان مسئول اطلاعات- عمليات تيپ انتخاب گرديد. او در عمليات ظفرآفرين فتح‌المبين از ناحيه پا به شدت مجروح گشت و در خرداد ماه سال 1361 زمانيكه حملات اسرائيل به لبنان اوج گرفت، همراه ساير دوستان براي حمايت به كشورهاي سوريه و لبنان عزيمت كرد و پس از بازگشت به وطن در مهرماه همان سال به سنت نبوي جامه عمل پوشاند و ازدواج كرد كه حاصل آن يادگاري به نام داوود است.

در تمامي صحنه‌هاي نبرد، سربازي لايق بود و پس از عمليات خيبر (شهادت حاج همت) به فرماندهي لشگر 27 محمد رسول الله منصوب شد. سرانجام در روز 24/12/1363 بر اثر اصابت تركش خمپاره به سرش با آب دجله وضو ساخت و نماز عشق را به قد قامت شهادت ايستاد.

قوطی کمپوت

يكي از معجزات الهي كه منجر به پيروزي عمليات فتح‌المبين شد آخرين شناسايي شب قبل از عمليات بود. من، حسين قجه‌اي و محسن وزوايي براي يافتن بهترين سير هدايت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آنها به مأموريت رفتيم. پس از اتمام كار شناسايي براي استراحت دور هم نشسته، كمپوتي را باز كرديم و در حاليكه آرام صحبت مي‌كرديم مشغول خوردن شديم و به يكديگر تأكيد مي‌كرديم كه قوطي خالي را با خود ببريم تا نشاني از خود به جا نگذاشته باشيم. با خوشحالي به مقر بازگشتيم و پس از ارائه گزارش كار، ناگهان به خاطر آورديم كه غفلت كرده و قوطي را همانجا گذاشته ايم. ديگر كاري نمي‌توانستيم بكنيم و فقط به خدا توكل كرديم. اوايل شب بعد، چند ساعتي پس از حركت گردان، محسن وزوايي با بيسيم اعلام كرد كه راه را گم كرده است. همه نگران بودند حتي فرمانده‌مان حاج احمد متوسليان به سجده رفته و با گريه به پروردگار التماس مي‌كرد. چند لحظه بعد خبر داده شد كه گردان راهش را پيدا كرده و عمليات با رمز فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. بعدها فهميدم فرمانده گردان مسير را از روي همان قوطي جامانده پيدا كرده است. هميشه مي‌گفتم خداوند اينگونه شري را به خير رقم زد.

راوی: خود شهید

پیوندی با نور قرآن

حاج عباس مدتي كه به علت مجروحيت حين عمليات فتح‌المبين در بيمارستان بستري شد وقت را مغتنم شمرده و در مورد تشكيل خانواده فكر مي‌كرد. همسر يكي از دوستان عباس، مرا به او معرفي كرد و اين آغاز آشنايي ما، در سال 1361 بود. در جريان خواستگاري احساس همدلي و همفكري كرده به جهت اطمينان استخاره كردم، آيه‌هاي سوره نور آمد: «الله نور السموات والارض» بعد از خريد مختصري بر طبق آداب و رسوم در تاريخ 21/7/1361 دلهايمان با نور قرآن پيوند خورد و عقدمان جاري گشت. روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتيم و عباس حلاوت خودش را در اين مدت برايم توصيف كرد: «وقتي براي خواستگاري به سراغت آمدم بار سنگيني بر سينه‌ام حس مي‌كردم، با شنيدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتي به درخواستم جواب مثبت دادي، همه درهاي بسته به رويم گشوده شد.» همه به او سفارش مي‌كردند كه مراسم عروسي را در باشگاه برگزار كند اما او نپذيرفت چون از خانواده شهدا خجالت مي‌كشيد و نمي‌خواست خود را درگير مراسم كند. لباس دامادي او نيز همچون سرداران ديگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در عين سادگي انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت

راوی : همسر شهید

فرمانده لشکر

حاج عباس رفتار و كردارش با پذيرفتن فرماندهي لشگر تغيير نكرد و او كسي نبود كه اين القاب را افتخاري بداند به همين خاطر هيچ وقت نخواست عنوان كند كه فرمانده لشگر است زيرا بسيجيان را فرماندهان واقعي جنگ مي‌دانست. بعد از عمليات خيبر، مشغله‌اش زياد شد و دير به خانه مي‌آمد. او چيزي نمي‌گفت. من هم نمي‌پرسيدم تا اينكه يك روز از طرف لشگر تلفن مخصوصي را در خانه ما نصب كردند و گفتند: «اين مخصوص فرماندهي است و عباس فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص) است.» او با اينكه فرمانده لشگر بود حقوق كمي‌ مي‌گرفت. هنگام شهادت ميزان حقوقش 2900 تومان بود. اموالي را كه در اختيار داشت متعلق به خداوند و تمامي‌ مردم مي‌دانست و معتقد بود كه او وظيفه نگهباني از آنها را بر عهده دارد و اجازه نمي‌داد بيت‌المال حتي يك سر سوزن جابجا شود.

راوی : همسر شهید

رمز یا زهرا (س)

براي تولد تنها فرزندمان داوود در خرداد سال 1363 از انديمشك به دزفول آمديم. در طول مسير حاجي نشان بيمارستان را از مردم مي‌پرسيد، متوجه شديم كه تنها بيمارستان مناسب كه مزين به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالي است. وقتي حاجي نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنيد، ذكر نام ايشان را آنچنان بيان كرد كه فكر كردم اتفاقي افتاده ولي خودش به من چنين گفت: «نام همسرم زهراست، در عمليات فتح‌المبين با رمز يا زهرا (س) مجروح شده‌ام و اينك تولد فرزندم نيز در بيمارستان حضرت زهرا (س) است.» حاج عباس درست مي‌گفت زندگي ما با رمز يا زهرا (س) گره خورده بود. حتي شهادت او هم در عمليات بدر با رمز يا زهرا (س) بود و پيكرش ميهمان ابدي بهشت زهرا (س) شد.

راوی : همسر شهید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:48  توسط علي عليكرمي  | 

شهید سید علیرضا رحیمی

سيد عليرضا رحيمي فرزند سيد محمدرضا در سال 1344 در روستاي سيدان از توابع شهرستان بيرجند در خانواده اي متدين و مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش گذراند و براي ادامه ي تحصيل به بيرجند آمد. تا سال سوم راهنمايي درس خواند، سپس با عشق به حضور در صف انقلابيون و دفاع از ارزش هاي اسلامي، مدرسه را رها کرد و به فعاليت هاي انقلابي پرداخت. او در انجمن اسلامي دانش آموزان فعالانه حضور داشت و براي خدمت به اسلام و مسلمين به عضويت سپاه پاسداران درآمد. و با تأثيري که از برادر بزرگترش، سردار بزرگ اسلام سيداحمد رحيمي گرفته بود تمام وقتش را در دفاع از انقلاب اسلامي ايران صرف کرد.

انساني ملايم که خاص او بود. به دوستانش روحيه مي داد. وي در اولين روزهاي جنگ جزء معدود افرادي بود که علي رغم سن کم به جبهه رفت. بارها در خطوط مقدم جبهه حضور مي يافت و در عمليات مختلف به مبارزه عليه دشمن متجاوز مي پرداخت.

شب و روز چون شيري غرنده در خدمت جبهه و جنگ بود و آنگاه که با معبود خود به راز و نياز مي پرداخت، ديگر خود را نمي شناخت.

روحيه ي صميمي و با نشاطش به ديگر رزمندگان روحيه مي داد و نيروي آنها را دوچندان مي کرد. او عاشق و دلباخته ي اهل بيت عليهم السلام بود و اين امر در برگزاري جلسات سوگواري که به مناسبتهاي مختلف برگزار مي گرديد به وضوح ديده مي شد.

سيدعليرضا هربار با قلبي مطمئن در عمليات شرکت مي نمود و لحظه شماري مي کرد تا به فيض عظماي شهادت نايل گردد. وي علاقه شديدي به امام خميني (ره) داشت و امام الگويي عملي براي اعتقاداتش بود.

سرانجام در تاريخ دوازدهم مهرماه سال 1363 در عمليات ميمک در سن 19 سالگي بر اثر اصابت تير مستقيم توپ 106 جسم پاکش از نظرها ناپديد شد و به آرزوي ديرينه اش رسيد. او دومين شهيد خانواده پس از برادرش سردار رشيد اسلام دکتر سيد احمد رحيمي بود.

پيکر پاک شهيد بر دوش همرزمان و مردم شهيدپرور شهرستان بيرجند تشييع گرديد و در گلزار شهداي اين شهر به خاک سپرده شد.
برگرفته از ...واینک از هزاران هزار
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:8  توسط علي عليكرمي  | 

شهیدعزت الله کیخا(شهیدی که پرده از رازشهیدگمنام برداشت )

شهید عزت الله کیخا بعد از بیست و یک سال گمنامی در رؤیای صادقه پدرش خود را معرفی می نماید و قبرش را در مزار شهدای گمنام روستای گردکوه مهریز یزد می یابند و تمامی علائم گفته شده در رویای صادقه به صحت می پیوندد.

در سال ۶۶ قبل از شروع عملیات به اتفاق عمو و پسر عمویشان عازم مناطق جنگی می شوند که در اثنای عملیات پسر عمویشان (شهید عزت الله کیخا) در منطقه ماهوت مفقود الاثر می شوند. قبل از این حادثه نیز برادر شهید عزت الله (شهید اکبر کیخا) در عملیات بیت المقدس به شهادت می رسند که خبر این شهادت توسط همرزم ایشان «شهید سید حسین حسینی» به پدر شهید داده می شود

این بار نیز خبر شهادت شهید عزت الله کیخا توسط همرزم شهیدشان «شهید سید حسین حسینی» به گونه ای دیگر و در عالم خواب پس از بیست و یک سال به پدر شهید داده می شود و در عالم رویا به ایشان گفته میشود فرزندشان شهید عزت الله کیخا بیست و یک سال پیش در ماهوت به شهادت رسیده و در مزار شهدای گمنام مهریز یزد به خاک سپرده شده اند. پدر شهید با توجه به اینکه خواب و رویا سندیت و حجیت ندارد به آن توجهی نمی کنند که پس از گذشت چند ماه از رویای اول مجدداً «شهید سید حسین حسینی» به خواب پدر شهید می آیند و در عالم خواب ایشان را به مزار شهدای مهریز یزد برده و مدفن فرزندشان را با تمام جزئیات و مشخصات موجود به ایشان نشان می دهند.
 

و در همان حال برای شهیدان زیارتنامه و فاتحه می خوانند پس از این واقعه پدر و مادر شهید باتفاق همسر و دو فرزند شهید که مدت بیست و یک سال در انتظار ایشان بودند به همراه تعدادی از اقوام ایشان به قصد یافتن مزار این شهد بزرگوار از گرگان راهی استان یزد و شهر مهریز می شوند و سه مزار شهدای گمنام موجود در شهر مهریز را مورد بررسی قرار می دهند که نهایتاً مزار پاک شهید عزت الله کیخا را با تمامی مشخصات و جزئیات گفته شده در روستای گردکوه مهریز می یابند، در این هنگام خواهر شهید با دیدن تصویر دو گل لاله روی مزار شهید به یاد رویای خود می افتد که در خواب دیده بود برادرش را تشییع جنازه و دفن می کنند در حالیکه دو گل لاله روی مزار ایشان روئیده اند.

__________________________________________

«شهید علی اکبرکیخا، مجرد، متولد: 1345 دردهم اردیبهشت سال 1361« عملیات بیت المقدس» درمنطقه دوکوهه به شهادت رسید» و بردار بزرگ تر « شهید عزت الله کیخا، متاهل، متولد: 1340،منطقه ماهوت عراق در تاریخ دهم اردیبهشت سال 1366به شهادت رسید و مفقود الاثر شد»

هر دو برادر در یک روز خاص« دهم اردیبهشت به شهادت می رسند» بردار کوچک ترسال شصت و یک و بردار بزرگ تر سال شصت وشش! اما حکایتی دارند، شگفت! این دو برادر، جنگ که پایان گرفت، زندگی مردم دوباره به حالت عادی خود برگشت. اما مادر دو شهید"  هر صبح، تا شام گوش به زنگ بود و دل به انتظار، هر نیمه شب همه که خواب بودند، تن خسته خویش را از فرط روز مرگی ها خواب می کردند. دلتنگی های عالم از فراق عزت الله شهیدم می ریخت تو دلم و آواره در درون، از خانه بیرون می زدم، تا ته کوچه، سر خیابان اصلی، که خودش جاده اصلی گرگان به مشهدالرضای غریب بود!

سرکوچه بست می نشستم و دلم رو روانه بارگاه آقا علی ابن موسی الرضا شهید، که آقای من، یه نشانی از پسر شهیدم، بهم بده، هزاران صبح و شام، ده ها سال، بیست سال ناله کردم اشک ریختم در درونم که نفهمید کسی حال دلم را، لب درگاه به انتظار نشستم و با خدا مناجات دل داشتم، با زینب غریب، با حسین شهید، فاطمه زهراء و عاقبت شبی خدا به داد دلم رسید.

پدر شهید" مرد ها، غصه ها رو بروز نمی دهند، غم ها شون تو دلشون، دلتنگی هاشون، از چروک روی پیشانی، از سپیدی مو ها شون میشه فهمید، اگر اهل درد باشی، اهل انتظار،...
 می فهمی حال یک مرد منتظر چیست.

حسین کیخا پدر شهیدان علی اکبر و عزت الله، شبی همرزم شب های دلتنگی جنگ، شهید *سید حسین حسینی* آمد بخوابم. در عالم خواب، جائی بودیم غریب و ناشناخته، نمی دانستم کجا هستیم. گفتم سید حسین اینجا چه خبره چرا من حالم دگرگون شده، برای چی مرا به اینجا آورده ای، کجا هست، دلم آشفته است اینجا چرا؟
گفت: حسین  اینجا مهریز هست، با دست اشاره کرد، مزاری دیدم، پرچم های که در باد دلم را فتح کرد، مثل روز های جنگ، حال و هوای عجیبی داشت! حالم، دلم، روحم، پرچم های یا حسین و یا شهید غریب، یا زهراء روی یک بلندی، مسقف هم بود. گفتم: سید حسین نگفتی، اینجا چه می کنیم؟ ما چطور ما از اینجا سر در آوردیم، ماکه اهل مهریز نیستیم. تو که شهید شدی؟ اصلا این مهریز کجا هست؟ من تا به حال نشنیدم. مزاری بود، فانوس های آویخته به درخت!  شهید سید حسین با دست به مزاری اشاره کرد، گفت: عزت الله اینجاست. مزار شهداء، رنگ باختم، در خواب از حال رفتم، بیست سال انتظار، فراق، غم، اشک کنج خلوت وتنهائی دل، حالا یکی با دست اشاره کند، پاره تنت، فرزند دل بندت، شهید غریبت این جاست، به وصف نمی آید! در تحمل نمی گنجد.
از خواب پریدم. مهریز کجاست، عزت الله شهید، نیمه شب بود، زنگ زدم به پسر بزرگ شهید که برای خودش مردی شده و زندگی، از خواب بیدارش کردم. دلواپس شد، عروسم هم همسر پسر شهیدم هم نگران، ما رو در روی هم در یه کوچه، زندگی می کنیم. عروسم اهل وفا بود. دختر زاده بردارم، نگران و آشفته آمدند. گفتند بابا اتفاقی افتاده، به نوه ام فرزند شهیدم گفتم: پسرم مهریز کجاست.؟ گفت: برای چی بابا بزرگ؟
گفتم: شهید سید حسین آمد بخوابم، نشانی مزارشهید عزت الله را بهم داد، همه چبزمثل روزبرام روشن بود، رویاء صادق" عزیزانم، مادرش هم بیدار و بیتاب، خبرخوش هم گاهی از خبر بد، تحملش سخت تر است. دیگرهیچ کس تا صبح نخوابید. ظهر نشده روانه یزد شدیم. با هماهنگی بنیاد شهید یزد، راه مهریز را پیش گرفتیم.

یک اکیپ از بنیاد شهید یزد همرائی مان کردند. گفتند ما هفت شهید گمنام در مهریز داریم. و هر یک هم در یک نقطه  هستند. از اولین مزارشهداء شروع به گشتن کردیم، تا شب نشده شش مزار  را که شش شهید گمنام بود به من نشان دادند. گفتم نه اینجا نبود.آنجا یک جوری خاص بود. کلی نشانی داشت. گفتند یک شهید گمنام  هم دریه روستا به نام «گردکوه‌» مهریز داریم.
شب بود دیگر، روانه روستای گرد کوه، شدیم. همین که داخل روستا رسیدیم. حالم مثل آن شب،
دگرگون شد. رنگم برگشت، دلم لرزید، آشفته و دلتنگ شدم، گفتم: بچه ها همین جاست، یه شهید گمنام درمیان یازده شهید روستا،  اول نماینده بنیاد شهید رفت بالا،  صدای الله اکبرش قلبم را  فرو ریخت، همه رفتیم، یک شهید گمنام، وسط یازده شهید «روستای کردکوه»....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:6  توسط علي عليكرمي  | 

شهید عبدالله کیخا

شهید عبدالله كیخا در تاریخ 8/3/1347در روستای رحمت آباد از توابع شهر فاضل آباد استان گلستان در یك خانواده كشاورز و مذهبی دیده به جهان گشود . ایشان فرزند دوم خانواده بودند. در سال 1350 به دلیل برخی مشكلات به زاهدان نقل مكان كردند. عبدالله سال 1363در سن 16 سالگی بعنوان بسیجی داوطلبانه به جبهه رفت واز این طریق به لشكر ثار الله سیستان و بلوچستان پیوست و در منطقه عملیاتی جزیره مجنون طبق پاتك دشمن در تاریخ 26/12/63 از ناحیه دست چپ مجروح شد و در بیمارستان شیراز بستری شد.سپس دوباره در سال 64 در عملیات والفجر 4 بازویش تركش می خورد و دربیمارستان مشهد بستری شد و پس از بهبودی دوباره به جبهه باز می گردد كه در آخر در عملیات كربلای5 در تاریخ 1/11/65 بر اثر اصابت تركش به سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.   

   

وصیت نامه شهید

سلام علیكم

با سلام و درود بر مهدی موعود(عج) و نائب برحقش امام خمینی(ره) و امت شهید پرور و با سلام بر تمامی رزمندگان كفر ستیز اسلام از بدر تا حنین و حنین تا كربلای ایران،و  با سلام بر شما ملت عزیز ایران كه به ندای امام عزیز لبیك گفته اید و همیشه پشت جبهه ها را گرم نگه داشته اید و فرزندان عزیز و گرامیتان را راهی جبهه ها كرده اید تا با یاری خدا از اسلام و مملكت اسلام دفاع كنند كه تا آخرین قطره خونشان در مقابل دشمنان اسلام ایستادگی می كنند.

پدر و مادر جان :اكنون كه من به جبهه رفتم از شما طلب بخشش می خواهم و امیدوارم كه از من ناراحت نباشید و برایم دعا كنید كه دیگر باز نگردم .

 پدر و مادر جان :درنبودمن گریه نكنید زیرا كه دشمنان اسلام از اینكه شما گریه می كنید شادی می كنند .

پدر و مادر جان : از شما می خواهم خواهرانم را آنگونه تربیت كنید كه در جامعه اسلامی كارهایشان زینب گونه باشد .

واز برادرانم می خواهم كه اسلحة برزمین افتاده ام را بردارند و به نبرد با دشمنان اسلام بپا خیزند.

پدر و مادر جان : از اینكه فرزندتان را در راه خدا داده اید خوشحال باشید و با روح باز بر سرقبرم بیایید و هیچ ناراحت نباشید كه من شهید شده ام زیرا كه ما همه از خدا هستیم و به سوی خدا می رویم و از شما می خواهم همیشه از اسلام دفاع كنید و همه كارهایتان برای اسلام باشد؛و امام را یاری كنید و همیشه در نماز جمعه وجماعت شركت كنید كه امام عزیز فرموده است :شیطان ها از نماز های جماعت و جمعه شما می ترسند.

و از همه خویشان و قومان و همسایگان و كسانی كه با من رفت و آمد داشته اند امیدوارم كه مرا ببخشند و از همگی شما التماس دعا دارم تا كه خدا به خاطر دعای شما مرا كه عمری گناه كرده ام ببخشد.

دیگر عرضی نیست جز سلامتی شما. خداحافظ

برادر حقیر شما عبدالله كیخا

خدایا خدایا

                 تا انقلاب مهدی(عج)

                                          خمینی را نگهدار           

                                                                    به امید پیروزی

 خاطره

از13 سالگی كه به جبهه اعزام شده بود هی می گفت برای من دعا كنید كه  شهید بشوم و از شهید شدنم ناراحت نشید.دفعه چهارم كه میخواست اعزام بشود اقای بلوكی كه مسئول اعزام  بود گفت كه امام خمینی (ره) فرمودند كه زیر 17سال را به جبهه اعزام نكنید شهید با اصرار از من خواست بروم و پا در میانی كنم تا بگذارند او برود ،من هم رفتم تا شاید بتوانم آنها را راضی كنم ،آنجا بودم كه دیدم شهید خوشحال آمدند داخل و گفت :الان می توانم اعزام شوم .از اوپرسیدم چطور مگه ؟كه گفت :رفتم یواشكی شناسنامه ام را بزرگ كردم . در آخر با هزار مكافات به كرمان رفت و از انجا به جبهه اعزام شد . یادمه از جبهه كه به مرخصی آمده بود اصلا روی رختخواب نمی خوابید،میگفتم چراروی رختخواب نمی خوابی كه می گفت: دوستانم و رزمندگان در جبهه روی خاك می خوابند ،بعد چطور من می توانم روی رختخواب بخوابم،در یكی از شب ها من خواب دیدم كه حضرت زهرا با دوتا زن دیگر آمد و یك نون سفید به من داد. من خوابم را برای شهید تعریف كردم كه شهید تعبیرش را اینطوری كرد كه حتما من شهید می شوم البته می دانم كه لایق آن نیستم.

از او پرسیدم كه چرا ازدواج نمی كنی ؟ در جوابم گفت: این سری كه من بروم و هر ساعتی كه تیر به پیشانیم بخورد و پیراهنم دو تكه بشود آن زمان بدان مادر كه من ازدواج كرده ام و به معشوقه ام رسیده ام زیرا من تنها به یك وصال راضی می شوم آن وصال به پروردگارم هست.كه بعد از آن آخرین باری كه با هم داشتیم از مزار شهدا دیدن و زیارت می كردیم به من گفت:مادر، شهدا خیلی سعادت دارن كه شهید شدند . ناراحت نشی مادر ولی می خواهم چیزی را به تو بگویم و آن این است كه من هم بزودی شهید می شوم و در همین ردیف (ردیفی كه در همان جا بودیم ) سوم به خاك سپرده می شوم كه البته درست گفت،آخر هم در همان ردیف به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:5  توسط علي عليكرمي  | 

شهید اسماعیل دقایقی

به سال 1333 در بهبهان، در خانواده اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و به مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون گرم كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه اي براي شخصيت والاي آينده او شد.

اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به آغاجاري مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند، شهري كه بنا به موقعيت خاص و منابع زيرزميني خود، نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه جغرافيايي غارت ارزش هاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامه هاي استكبار جهاني قرار اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه داشت. در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش مي كردند. در نتيجه اسماعيل تمام ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود نيز فرا گرفت.

او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و نمونه را مي پذيرفت) شركت كرده و پس از قبولي به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.

دانش آموزان متعهد، از اين هنرستان - كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه به شمار مي آمد - براي مبارزه با رژيم استفاده مي كردند. اسماعيل در همين هنرستان با برادر محسن رضايي - كه از دير باز آشناي وادي مبارزه بود - آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند.

اسماعيل در سال دوم هنرستان، كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود، در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال به هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.

مبارزات و تلاش هاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقه مندي اش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا كرد.

در سال 1353 دو بار (همراه برادر محسن رضايي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هر بار پس از چند ماه كه همراه شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان از هنرستان نيز اخراج شد. اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي دانشگاه اهواز قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشگاه علوم تربيتي دانشگاه تهران - كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود - وارد شد.

در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي، سياسي و نظامي خود ادامه داد.

با اوج گيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني

(ره)، همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزنده اي را عهده دار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غير مستقيم شركت داشت.

شهيد دقايقي علاقه وافر به ادامه تحصيل داشت، اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب و دفاع احساس مي كرد دانشگاه و تحصيل را ترك كرد و در سال 1358 با يك نسخه از اساسنامه جهاد سازندگي (كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آن را تنظيم كرده بودند) به آغاجاري رفت و به اتفاق عده اي از دوستان جهاد سازندگي را راه اندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت و تلاش همه جانبه او در اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي (در اوايل مرداد ماه 1358) مسؤول تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه آغاجاري شد. با دقت و دلسوزي تمام به عضوگيري نيروهاي انقلابي پرداخت و در زمان تصدي فرماندهي سپاه، نمونه و الگويي شد از يك فرمانده متقي و مدبر و كاردان. يك سال از فرماندهي اش در اين منطقه مي گذشت كه به دليل لياقت و شايستگي زياد، براي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوزستان به كمك برادر شمخاني و سايرين شتافت و با عهده دار شدن مسؤوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل و راه اندازي سپاه در شهرستانهاي اين استان نمود.

به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق به عنوان نماينده سپاه دراتاق جنگ لشگر 92 زرهي اهواز حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي بني صدر خائن مواجه در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گسترده اي را آغاز كرد. او به لحاظ بود احساس مسؤوليت ويژه اي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر مي شد و به سر و سامان دادن نيروها مي پرداخت.

در جريان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقيها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد علم الهدي در شكستن محاصره سوسنگرد دليرانه جنگيد. در عمليات فتح المبين نيز در قرارگاه لشكر فجر با سردار شهيد بقايي (كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت) همكاري مي كرد.

بعد از عمليات بيت المقدس، از آنجا كه جنگ حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبهه ها كم شده بود منافقين و ضد انقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيت ها و افراد موثر نظام و حزب اللهي ها مي زدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ را مختل نمايند.

ايشان در تاريخ 1/4/61 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسؤوليت مهم يگان حفاظت شخصيت ها را در قم و استان مركزي به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و بكارگيري برادران پاسدار مخلص و جان بركف، به گونه اي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهي ايشان در اين مسؤوليت به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضد انقلاب در حوزه ماموريتي او پيش نيامد.

پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسؤول راه اندازي دوره عالي مالك اشتر (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هر چه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند، توسط شهيد دقايقي صورت مي گرفت.

در زمان اجراي طرح مالك اشتر عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردان هاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات خيبر به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.

در مطالعه و بالا بردن آگاهي و معلومات خود جديت خاصي داشت و تا آخر عمر پر بركتش از تحصيل دانش باز نماند.

انس با قرآن از شاخصترين خصوصيات او بود. حتي در اوج مشكلات و گرفتاريها از تلاوت قرآن غافل نمي شد. از همسر محترم ايشان نقل شده كه او سالي سه بار قرآن را ختم مي كرد.

تواضع و فروتني او به نقل از همرزمانش چنان مشهود بود كه مثل يك بسيجي و يك رزمنده عادي در چادرها زندگي مي كرد. در كارها با آنان كمك مي كرد و در بر خوردهايش خيلي ها نمي كردند كه او فرمانده يگان باشد. در اولين برخورد با او صفت تواضع تصور زودتر از صفات ديگر جلوه گر مي شد. رزمندگان اسلام او را الگوي واقعي يك انسان مجاهد و وارسته مي دانستند.

با همه مسؤوليت هاي سنگين و دشواري كه بر عهده داشت، هيچ گاه در چهره اش آثاري از خستگي يا كسالت ظاهر نبود. لبخند مداوم او در مقابله با سختي ها براي همه نيروها درس بود و صبر و حوصله و سعه صدر از صفات بارز وي بود. خلوص و سكوت و وقارش در فرماندهي تحسين برانگيز بود. اين شهيد بزرگوار در عمليات عاشورا و قدس 4 همچنين كربلاي 2، 4 و 5 در سمت فرماندهي تيپ خالصانه انجام وظيفه نمود و يگان او جزو يگان هاي موثري بود كه در موفقيت رزمندگان اسلام نقش چشمگيري داشت.

بالاخره هنگامي كه در عمليات كربلاي 5 براي انجام ماموريت شناسايي، با يك دستگاه سيكلت عازم محور بود در مسير راه مورد اصابت بمباران هواپيماهاي رژيم موتور متجاوز عراق قرار گرفته و به لقاي حق مي شتافت و در اوج اخلاص و ايثار، با نوشيدن شربت شهادت روح تشنه خود را سيراب مي كرد.
و اینک هزار از هزاران
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:3  توسط علي عليكرمي  | 

زندگي نامه شهيد چراغي

شهيد چراغي در فروردين سال 1332در روستاي ضربعلي (قلعه نورعلي) سامن چشم به

 

جهان گشود .تحصيلات ابتدايي را درروستاي محل تولد خود آغاز وادامه ي تحصيلات را تا

 

مقطع دبيرستان در سامن گذراند ومدرك فوق ديپلم رياضي را در مركز تربيت معلم همدان

 

                                                                                                                

كسب كردند وپس از اتمام تحصيل تدريس ود را در روستاي مانيزان شروع كردند وسپس در

 

دبيرستان هاي هوشنگ زند،شريعتي،مير شاه ولد، ملاير، جوكار،شغل شريف معلمي راادامه

 

دادند.

 

 

ويژگي اخلاقي شهيد چراغي

 

درباره ويژگي اخلاقي اين شهيد ،مي توان اين موارد را برشمرد كه هرگزاز  ايشان كسي

 

غيبت ودروغ نشنيده بود وهمواره  در بر خورد با مسائل طوري برخورد مي كردند كه به نفع

 

ديگران باشد.وايشان هرگزاهل ريا و خود نمايي نبودندبه طور مثال ايشان در مسجدمحل موَذن

 

بوده ومسوليت برگزاري مراسم دعا را نيز برعهده داشته اما كسي از اطرافيان شهيد تا پس از

 

شهادت نيز از اين موضوع اطلاع نداشتند واين شهيد گرانقدر همواره به امرنمازجماعت تاكيد

 

بسيار داشتند وهميشه درنماز جمعه نيز شركت  مي كردند وجمعه ها بعد از ظهر بچه هاي 10

 

سال به بالا را جمع  مي كرد وبا  آنها زبان انگليسي و رياضي كار مي كرد.ودر ادامه به اين

 

مطلب هم  بايد  اشاره كرد كه همين امر مقدس نماز جماعت   سبب آشنايي ايشان  با همسر

 

و بزرگواروصبور ايشان شده بود .

 

 

نحوه آشنايي شهيد چراغي با همسرشان سركار خانم جباران

 

 

شهيد  چراغي  وهمسرشان خانم  جباران هر دو در يك محله زندگي مي كردند و برادر خانم

 

روحاني مسجد محله شان بوده و همواره شهيد چراغي براي اقامه فريضه مهم نماز، در مسجد

 

هميشه حاضر مي ديدند و همين امر باعث  آشنايي دو خانواده  در نهايت جواب مثبت دادن به

 

خواستگاري اين بزرگوا شد ودر شهريور ماه 58قد آسماني خود را بست ودر آبان همان سال

 

زندگي ساده خود را آغاز كردند كه حاصل اين زندگي پر بركت شش ساله سه فرزند است

 

كه دو دختر ويك پسر مي باشد  كه اكنون به لطف خدا به ثمرنشسته اند.

 

 

دوران حضور در جبهه

 

شهيد چراغي شش ماه پس از شروع جنگ  به جبهه رفتند در حاليكه فرزند اولشان شش ماهه

 

بود  ايشان ابتدا  همراه  جهادگران به جبهه  مي رفتند واغلب در مناطق غربي همچون  سرپل

 

ذهاب فعاليت داشتند ودر اواخر حضور خود در جبهه در مناطق عملياتي جنوب خدمت ميكرد

 

 

 

همسر شهيد  نقل   مي كنند كه وقتي درباره فعاليت هايشان در جبهه از ايشان سوال مي كرديم

 

پاسخ  مي دادند  كاري نمي كنيم  فقط  سهم  ديگران را ميخوريم در حاليكه ديگران مي گفتند

 

ايشان حتي در عمليات هاي شناسايي هم حضور داشتند.

 

 

 

نحوه شهادت

 

شهيد چراغي سرانجام در ارديبهشت ماه سال 65 در جزيره مجنون با خمپاره مورد اصابت

 

قرار گرفت وبه فيض رفيع شهادت نائل گشت.در آن زمان ايشان 33بهار را پشت سر گذارده

 

بودند وداراي فرزنداني 6و 4ساله و25روزه بودند.

 

 

خاطراتي از شهيد چراغي به نقل از همسرشان خانم جباران

 

آخرين بارهنگام  اعزام به  جبهه ،آقاي انصاري از دوستان شهيد  چراغي ،از خانم  جباران

 

خواستند به دليل نزديك  بودن تولد  فرزندشان از شهيد چراغي بخواهند .كه آقاي انصاري  به

 

به جاي  ايشان  اعزام شوند . وقتي كه  همسر شهيد درخواست را براي  ايشان باز گو مي كند

 

شهيدچراغي پاسخ مي دهند  چون نمي تواند روي ايشان را زمين بگذارند بدون خدا حافظي از

 

آقاي انصاري به  جبهه مي رود .زمستان سال  64يك روز صبح پس از بيدار شدن از خواب

 

شهيد چراغي خيلي خوشحال بودند وقتي به ايشان گفتم توعلي هرروزي نيستي،علت خوشحال

 

بودنت چيست ؟ايشان بعد از كمي طفره رفتن سرانجام پاسخ داد به تو مي گويم ام تازماني كه

 

زنده  هستم براي  كسي باز گو نكن .خواب ديدام جايي هستم ،پيامبر هنگام وارد شدن من بلند

 

شدند و من را كنار خود نشاندند .ودر ادامه خانم جباران مي گويند من همان موقع  فهميدم كه

 

ايشان شهيد مي شوند .ايشان اشتياق عجيبي به شهاد ت داشتند پس از اعلام شد اجازه ادارات

 

براي اعزام به جبهه شرط نيست ايشان بسيار خوشحال شدند وبه مديرشان آقاي زند گفته بود

 

شما مرا از خيلي از عمليات هامحروم كردي ديگه راحتم  بگذاريد.

هم رزمشان  نقل كرده بودند كه در نزديكترين سنگر به عراقي ها مي نشست ودعا مي خوان

 

تا شهيد شود اما پس از اتمام عمليات ها مي گفت نمي دانم كارم چه ايرادي كه تااينجا ميآيم

 

وبرمي گردم  وشهيد نمي شوم.                                        

 

همسر شهيد سركار خانم جباران نقل مي كنند كه هيچ وقت يك نوع غذا بيشتر نمي خوردن واز

 

لذت هاي  دنيا استفاده نمي كرد  ولي خيلي به ما مي رسيد .پس از مرگ پدرم ،ايشان هر روز

 

زنگ هاي تفريح  به خانه سر مي زد تا مطمئن شود من بخاطرتنهاي  وناراحتي گريه نمي كنم

 

من هميشه موقع اعزام ايشان به جبهه براي سلامتي وبازگشتشان هفت بار آيه الكرسي را مي

 

خواندم اما  آخرين بار حتي يكبار هم موفق نشدم آيه الكرسي را تا آخر بخوانم.

 

 

فعاليت هاي شهيد چراغي

 

 

 

عضويت در شوراي مركزي جهاد

 

فعاليت فوق برنامه در آموزش وپرورش

 

شركت در جلسات بسيج

 

برگزاري مراسم مذهبي (دعاي كميل ودعاي ندبه هر هفته)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:37  توسط علي عليكرمي  | 

شهيد حسن شفيع‌زاده

 شهيد حسن شفيع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان تبريز متولد گرديده و تحت تربيت پدر و مادري مومن‌، متدين و مقلد امام پرورش يافت‌، از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامه‌هاي سوگواري امام حسين (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاري به آستان شهيد پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ريشه دوانيد‌. سادگي‌، بي‌آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود‌. حق را مي‌گفت ولو به ضررش تمام ميشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه مي‌رفت چون بزرگترها عمل مي‌نمود و از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت‌.
در سن ۱۲ سالگي از نعمت پدر محروم گرديد‌. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي‌اش عملا غمخوار مادر فداكار ودلسوز خود شد‌.
با جديت تمام و احساس مسئوليت بيشتر از گذشته هم درس مي‌خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك مي‌كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت‌. ضمن اينكه به ورزش خصوصا وزنه‌برداري علاقمند بود‌. در دوران تحصيل دانش‌آموزي با وقار و محبوب‌، مودب و كوشا بود و همواره سعي مي‌كرد تكاليف ديني خود را انجام دهد‌. پس از اخذ ديپلم به سربازي اعزام گرديد و همزمان با اوج‌گيري حركت توفنده انقلاب اسلامي‌، در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني (ره‌) با روحانيون معظم در تبعيد، همچون شهيد آيت‌الله مدني و شهيد آيت‌الله دستغيب در تماس بود و در داخل پادگان‌، فعاليتهاي زيادي جهت راهنمايي نظاميان و خنثي كردن تبليغات حكومت نظامي انجام مي‌داد و در همان حال به پخش پيامها و اعلاميه‌هاي رهبر عظيم‌الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نيز مي‌پرداخت‌. نقل مي‌كنند (روزي كه مامورين رژيم به دستور فرمانده حكومت نظامي در تبريز قصد هجوم به منزل شهيد آيت‌الله مدني (ره‌) جهت دستگيري ايشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژيم را در مراسم عزاداري عاشوراي حسيني طراحي كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام‌، ضد اطلاعات از موضوع باخبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازي به مرند تبعيد مي‌نمايد‌. ايشان پس از چندي به فرمان حضرت امام خميني (ره‌) مبني بر ترك پادگانها، خدمت سربازي را رها كرد و به سيل خروشان مبارزات امت اسلامي پيوست‌. او با شور وصف‌ناپذيري در روزهاي سرنوشت‌ساز ۲۱ و ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تلاش مي‌كرد و براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي از هيچ كوششي فرو گذار نبود‌. شهيد شفيع‌زاده بعدها به دنبال تشكيل سپاه‌، به همراه ديگر برادران‌، اولين هسته‌هاي مسلح سپاه را پي‌ريزي كرد و در سمت مسئول عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت‌. با شروع جنگ تحميلي و محاصره آبادان‌، با يك دسته خمپاره‌انداز كه تحت مسئوليت شهيد باكري اداره مي‌شد به جبهه‌هاي جنوب شتافت‌. ايشان به همراه تعدادي ديگر از رزمنگان براي حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندين روزه - از طريق ماهشهر به وسيله لنج از راه خور موسي - خود را به اين شهر رساند و در ايستگاه هفت مستقر گرديد‌. بعدها با فرمان امام خميني (ره‌) مبني بر شكستن حصر آبادان‌، نقش تاريخي خود در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثي ايفا نمود‌. را شهيد شفيع‌زاده پس از عمليات طريق‌القدس به عنوان رئيس ستاد تيپ كربلا - كه تازه تشكيل شده بود - انجام وظيفه كرد و در شكل‌گيري‌، انسجام و سازماندهي آن نقش اساسي داشت‌.
در عمليات پيروزمندانه فتح المبين معاون تيپ المهدي (عج‌) بود كه خاطره رشادتها و جانفشانيهاي او در اذهان مسئولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نمي‌رود‌. با همفكري تني چند از فرماندهان‌، ضمن پي‌ريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه‌، مسئوليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه فتح در عمليات بيت‌المقدس را به عهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه بزرگ برآمد‌. بعدها با تلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي خود قبضه‌هاي غنيمتي را در قالب توپخانه‌هاي لشكري و گردانهاي مستقل توپخانه به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات رمضان اكثريت قريب به اتفاق توپها را عليه دشمن بعثي به كار برد‌. در ادامه‌، با به دست آوردن توپهاي غنيمتي بيشتر، گروههاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد‌. اين گروهها بازوهايي قوي براي فرماندهي قواي رزمي و پشتيباني محكم براي رزمندگان بودند‌. در نبردهاي خيبر، والفجر ۸، كربلاي ۴، كربلاي ۵، كه سپاه پاسداران به لحاظ عملياتي مسئوليت مستقلي داشت‌، پشتيباني آتش كل منطقه عمليات‌، با رهبري و هدايت ايشان انجام گرفت‌.
اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات والفجر ۸ تجلي يافت‌. آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل عليه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسير عراقي‌، در طول جنگ كسي به خود نديده بود، زيرا قسمت اعظم يگانهاي دشمن‌، قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام منهدم مي‌شدند‌.
شهيد شفيع‌زاده ضمن شركت در كليه صحنه‌هاي عملياتي‌، مسئوليت فرماندهي توپخانه و طرح‌ريزي و هدايت آتش پشتيباني را در قرارگاه‌هاي مختلف به عهده داشت و آخرين مسئوليت ايشان فرماندهي توپخانه نيروي زميني سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبيا بود‌. شهيد شفيع‌زاده در تاريخ ۸/۲/۶۶ در منطقه عملياتي كربلاي ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومي ماووت‌) در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق به خون به ديدار معشوق شتافت‌
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:33  توسط علي عليكرمي  | 

شمشیر لشگر

شهید رضا چراغی به سال 1336 در روستای «ستق» از توابع شهرستان ساوه به دنیا آمد.
شهید چراغی با شروع غائله کردستان توسط ضد انقلاب، خود را به مریوان می رساند و در مبارزه با گروهکهای محارب، از هیچ کوششی دریغ نمی کند. چراغی در مدت حضورش در کردستان ، تجربیات ارزشمندی دربارة مسائل نظامی و نیز فرماندهی کسب می کند . او در عملیات محمد رسول الله (ص) مسیر بسیار مهم و پر خطر معروف به نام «پرخون» را از تصرف نیروهای ضد انقلاب خارج می کند. چراغی در مدت حضورش در کردستان، مدتی مسئوولیت جانشین سپاه دزلی و زمانی نیز به عنوان مسئوول محور مریوان انجام وظیفه می کند.
شهید چراغی ، پس از اعزام تیپ 27 محمد رسول الله (ص) به جنوب ، همراه نیروهای تیپ راهی آنجا می شود. او از اوسط سال 1360 تا اواخر تیر ماه 1361 ، فرماندهی گردان حمزه را به عهده می گیرد و با این مسئوولیت، درعملیات فتح المبین و بیت المقدس شرکت می کند.
رضا در عملیات مسلم بن عقیل به عنوان فرماندة تیپ 27 محمد رسول الله (ص) با سیزده گردان وارد عمل می شود. درعملیات والفجر مقدماتی تیپ 27 به لشگر تبدیل می شود و فرماندهی آنرا به چراغی واگذار می کنند که رضا در این عملیات، «شمشیر لشگر» لقب می‌گیرد.
شهید رضا چراغی، پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و انقلاب، سرانجام در عمیلات والفجر1 که در منطقة عمومی فکه انجام می گرفت در حالی که فرماندهی لشگر را نیز بر عهده داشت به شهادت رسید. گفته شده که این شهید بزرگوار 11بار زخمی شده و برای بار دوازدهم به درجه رفیع شهادت نائل می‌شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:7  توسط علي عليكرمي  | 

اولین شهید ارمنی در دفاع مقدس

زوریک مرادی مسیحی(مرادیان) ،از جمله شهیدان دوران دفاع مقدس است كه 19 مهر ماه 59 در پیرانشهر به شهادت رسید؛ این شهید در لشگر ‌64 پیاده ارومیه خدمت می‌كرد.
شهید زوریك مرادیان تنها فرزند پسر زوج زحمتكش «واهان» و «كاتاری» در هفتم تیرماه ‌1339 در تهران چشم به جهان گشود. در سال‌های تحصیل دوران ابتدایی در دبستان «ساهاكیان»،با این كه به اتفاق والدین و چهار خواهر خویش:«دیانا»،«اُفیك»،«ژانؠ ?» و«روبینا» در یك اطاق زندگی می‌كرد، لیكن همیشه شاگرد اول بود. تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه را در دبیرستان ارامنه «كوشش داوتیان» ادامه داد، اما در عین ناباوری خویشاوندان و دوستان و با وجود قبولی در امتحانات اعزام به خارج، این جوان بااستعداد، سال آخر دبیرستان را ناتمام گذارده و داوطلبانه چند ماه پیش از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خدمت سربازی رفت.


پس از طی سه ماه دوره آموزشی در شاهرود به لشگر ‌64 ارومیه منتقل شد. سرانجام بعد از هشت ماه خدمت و در حدود سه ماه پس از اینكه همرزمانش با استفاده از باقی‌مانده پلو و چوب كبریت، برایش كیك آماده كرده و جشن تولد او را در سنگر برگزار كردند بر اثر اصابت تركش خمپاره و جراحت شدید، تقریبا ‌19 روز بعد از شروع جنگ تحمیلی به خیل عظیم شهدای دوران هشت سال دفاع مقدس پیوست.
وی اولین شهید نظامی ارمنی تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران محسوب می‌شود. با شهادت «زوریك» كوچه‌ای كه وی در محله «حشمتیه» (سردارآباد) در آن ساكن بود، در سوگ فرو رفت. همسایگان مسلمان اطراف منزل خانواده مرادیان دسته دسته با گریه همدردی خود را اعلام می‌كردند. آن‌ها، دو حجله نیز برای شهید مرادیان در سر كوچه قرار دادند.
پیكر اولین شهید نظامی ارمنی زوریك مرادیان، پس از انجام مراسم مذهبی در روز بیست‌ و چهارم مهر ‌1359 در گورستان ارامنه (در جاده خراسان) در میان حزن و اندوه جمعیت كثیری به خاك سپرده شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:3  توسط علي عليكرمي  | 

شهيد واهيك يِسائيان :: شهداي ارامنه ::

شهيد «واهيك يِسائيان» فرزند ارشد خانواده هفت نفري بود.دوران ابتدايي او در مدرسه ارامنه «رُستُم» سپري گرديد. پس از آن تحصيلات راهنمايي و متوسطه خود را با موفقيت در مدرسه ارامنه «كوشش مَريَميان» به پايان رساند.
بعد از اخذ ديپلم، وي با قبولي در كنكور سراسري دانشگاه آزاد اسلامي در رشته مهندسي كشاورزي به تحصيل مشغول گرديد. پس از يك سال تحصيل در دانشگاه با مشاهده شركت دوستان خود در جنگ تحميلي، دانشگاه را رها و براي اعزام به جبهه، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود: مادر جان، نگاه كن، تمام بچه¬هاي اين كوچه سرباز هستند و من هم مي‌خواهم بروم جبهه. خون من كه از خون آن¬ها سرخ¬تر نيست. چرا نبايد من به جبهه بروم. شهيد «يسائيان» پس از طي سه ماه دوره آموزشي در پادگان «افسريه» تهران به جبهه اعزام گرديد. وي 21 ماه در خطوط مختلف جبهه¬هاي جنگ تحميلي حضور داشت. پس از پايان دوره قانوني خدمت سربازي، «واهيك» چهار ماه ديگر نيز به عنوان دوره احتياط در جبهه جنگ باقي ماند (جمعاً 25 ماه). بعد از پايان آخرين مرخصي و بازگشت به خط مقدم، در حالي كه بيش از چند روز ديگر به اتمام خدمت تكميلي چهار ماهه باقي نمانده بود، در خلال يكي از بمباران هاي شديد دشمن بعثي در زمان حمله نيروهاي رزمنده و شجاع ايران، بر اثر اصابت تركش بمب به پايين شكم به شدت زخمي شده و به بيمارستان منتقل گرديد كه متاسفانه بر اثر خونريزي شديد، جان به جان آفرين تسليم نموده و به خيل عظيم شهداي 8 سال دفاع مقدس پيوست.
حضرت آيت¬الله خامنه¬اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي با حضور در منزل خانواده شهيد «واهيك يسائيان»، موجب دلگرمي خانواده اين شهيد والا مقام مسيحي در جنگ اسلام عليه كفر گشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:0  توسط علي عليكرمي  | 

مطالب قدیمی‌تر